سفر به سرزمین شام؛ از حمص تا حلب

سفر به سرزمین شام؛ از حمص تا حلب

- دررهاورد سفر, مطالب ویژه
740
0

 سرزمین شام، سرزمین مبارک و خاستگاه بسیاری از پیامبران الهی است. بسیاری از اتفاقات مهم تاریخ اسلام در این سرزمین رخ داده است. اجساد مطهر بسیاری از انبیا، صحابه، حاکمان عادل، و داعیان و اندیشمندان نیز در این دیار آرمیده است. همچنین در شام اماکن تاریخی و دیدنی بسیاری وجود دارد. تاریخ معاصر شام نیز با حوادث و فرازوفرودهای بسیاری همراه است. با رسیدن امواج بهار عربی به این سرزمین و قیام بخش بزرگی از مردم سوریه علیه نظام حاکم، مردم این سرزمین شاهد حوادث خونین و دردآوری هستند و بسیاری از اماکن و آثار تاریخی و باستانی سوریه دچار آسیب جدی شده است.

برای آشنایی بیشتر با سرزمین شام و سوریه، تا به حال سه بخش از گزارش سفر علامه محمّدتقی عثمانی به این سرزمین را منتشر کرده‌ایم. علامه محمّدتقی عثمانی دو بار طی سال‌‌های ۱۹۸۶ و ۲۰۰۵م. به شام و سوریه سفر و هر بار از مکان‌های تاریخی جدیدی دیدن کرده است. آن‌چه در پی می‌آید بخش چهارم و پایانی این سفرنامه است که تقدیم خوانندگان گرامی می‌شود.

 

شهر حمص

پس از چهار روز اقامت در دمشق، تصمیم گرفتیم به حلب برویم. حلب دومین شهر بزرگ و تاریخی سوریه است. روز جمعه ۲۸ ژانویه ساعت ۹ صبح از دمشق با اتومبیل به مقصد حلب حرکت کردیم. در مسیر، تصمیم  بر این شد که از شهرهای حمص، حماه و معرّه نیز دیدن کنیم. تقریباً پس از دوونیم ساعت طی مسافت به شهر حمص رسیدیم.

حمص نیز یکی از شهرهای تاریخی سوریه است که روزگاری اقامت‌گاه قیصر روم بوده است. هنگامی‌که فرمانده سپاه اسلام ابوعبیده‌بن ‌جراح رضی‌الله‌عنه دمشق را فتح کرد، خالدبن ‌ولید رضی‌الله‌عنه را با سپاهی به حمص فرستاد و خود نیز با سپاهیانش به آنان ملحق شد. در آغاز میان مسلمانان و رومیان جنگ درگرفت، اما لحظاتی بعد ساکنان شهر پیشنهاد صلح دادند و حمص نیز مانند دمشق با صلح فتح شد و از آن تاریخ به بعد مرکز حضور و فعالیت صحابه، تابعین و علمای بزرگ و اهل‌الله قرار گرفت. طبق روایت مشهور حضرت خالدبن‌ولید در این شهر دفن است، و در اینجا مسجد جامع بزرگی به نام خالدبن‌ولید ساخته‌اند. ما برای ادای نماز جمعه به این مسجد رفتیم و قبل از اذان اول به آنجا رسیدیم. مسجد بسیار باشکوهی بود. صدای اذان از گلدسته‌های این مسجد لطف خاصی داشت. مسجد مملو از نمازگزاران بود و با وجود سرمای شدید صحن آن نیز پر از نمازگزار بود. بعد از نماز جمعه اعلام شد که نماز «احتیاط‌الظهر» برگزار می‌شود و جمع بزرگی در این نماز جماعت شرکت کردند. این نماز (احتیاط‌الظهر) را که فقها بدعت گفته‌اند، در برخی از کشورها بر اساس این شبهه که شاید شرطی از شروط صحت نماز جمعه مفقود باشد، می‌خوانند. من در میان مسلمانان چین نیز اقامۀ این نماز را مشاهده کرده‌ام. واقعیت این است که این نماز ‌اصل و اساسی ندارد و باید از آن پرهیز کرد.

در یک طرف مسجد قبر منسوب به حضرت خالد رضی‌الله‌عنه قرار داشت. خالدبن‌ولید از سپه‌سالاران نامور اسلام است که هر مسلمان از کارنامۀ درخشان ایشان آگاهی دارد. ایشان در بیش از صد نبرد شرکت کرد. در نبرد یرموک وقتی کلاهش گم شد،‌ خیلی تأکید کرد که کلاهش را پیدا کنند. مردم پرسیدند: علت این‌که این کلاه این‌قدر برای شما ارزش دارد، چیست؟ فرمود: من در این کلاه، موی مبارک پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم را گذاشته بودم و در هر جنگی که این کلاه با من ‌بود، به‌طورآشکار مدد و یاری الله را مشاهده می‌کردم.(الاصابه:۲/۲۱۷)

مشهور است که ایشان در حمص وفات کرد، اما روایت دیگری نیز هست که ایشان در مدینۀ منوره وفات کرد و حضرت عمر رضی‌الله‌عنه در نماز جنازه‌اش شرکت کرد. علامه حموی رحمه‌الله،‌ همین نظر را صحیح قرار داده است، اما حافظ ابن‌حجر رحمه‌الله می‌گوید که اکثر روایات دلالت بر این دارد که حضرت خالد در حمص وفات کرده است.(همان:۲/۲۱۹، معجم البلدان:۳۰۳)

در نقطۀ دیگر این مسجد قبری منسوب به عبیدالله‌بن ‌عمر، پسر حضرت عمر رضی‌الله‌عنهما، قرار دارد. علامه حموی ذکر کرده است که قبر فاتح دجله و فرات، عیاض‌بن‌ غنم رضی‌الله‌عنه، نیز کنار قبر خالدبن‌ ولید قرار دارد. آرامگاه حضرت عمربن‌ عبدالعزیز نیز در حمص به چشم می‌خورد. حقیقت این است که در مورد آرامگاه‌های بسیاری از صحابه و دیگر بزرگان روایات به‌قدری مختلف است که سخن گفتن به‌طور قطع در مورد آنها بسیار مشکل است.

بعد از نماز جمعه، خطیب مسجد جامع خالدبن ‌ولید با لطف و محبت بسیار با ما ملاقات کرد و ما را در بازدید از نقاط دیدنی مسجد همراهی کرد. همین‌که از مسجد بیرون آمدیم، فرد میان‌سالی برای راهنمایی با ما همراه شد. در حین گشت‌وگذار، وی ماشین را در جایی متوقف کرد و با اشاره به مکانی گفت که این‌ مکان متعلق به حضرت کعب‌بن ‌الاحبار رحمه‌الله، است. کعب‌الاحبار از آن تابعینی است که اصالتاً یهودی و از علمای برجستۀ کتب آسمانی گذشته بود. در عهد نبوی دیده‌ به‌ جهان گشود، اما از ملاقات با پیامبر اسلام صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم محروم ماند. بعد از وفات پیامبر صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم، مسلمان شد. از ایشان روایات اسرائیلی بسیاری نقل شده است و بنده در کتاب «علوم القرآن» در مورد اعتبار و سند آن روایات بحث کرده‌ام.

در پنجاه کیلومتری حمص قلعه‌ای وجود دارد که به نام «قلعۀالحصن» مشهور است. راهنما ما را به آنجا برد. این قلعه بر فراز کوهی که در میان دره‌های سرسبز و با طراوت قرار دارد، ساخته شده است. این قلعۀ مستحکم را مسیحیان در چنین مکان مرتفعی ساخته بودند و از آنجا به روستاهای مسلمان‌نشین پیرامون حمله می‌کردند و قتل‌وغارت به‌راه می‌انداختند. سرانجام در زمان سلطان صلاح‌الدین ایوبی مسلمانان این قلعه را فتح کردند. با خود می‌اندیشیدم آنانی که بر دیوارهای این قلعه بر فراز کوه بالا رفته و آن را فتح کرده‌اند، صاحب چه اراده و همت عظیمی بود‌ه‌اند. کسی می‌تواند به عزم و همت بلند آنها پی ببرد که در دامنۀ کوه بایستد و از آنجا به بلندای کوه و قلعه نظر بیفکند. سبزه‌زارهای اطراف دیوارهای قلعه بسیار زیبا و دلربا بود. ما نماز عصر را در مسجد آنجا خواندیم.

 

شهر حماه

هنگامی که شهر دمشق را به مقصد حلب ترک کردیم، شیخ مرهف از علمای جوان حماه چندین بار تماس ‌گرفت و از ما ‌خواست به شهر حماه که در مسیر حلب است برویم. شیخ نورالدین عتر از علمای برجستۀ حلب که در علم حدیث کتاب‌های ایشان مقبول علماست، نیز در حماه بود و از طریق شیخ مرهف اصرار داشت که در حماه با ما ملاقات کند.

حماه از شهرهای تاریخی سوریه و خاستگاه علمای بزرگی است. علامه یاقوت حموی (مؤلف معجم‌البلدان) و علامه زین‌الدین حموی (شارح الأشباه‌ و‌النظایر) در حماه ساکن بوده‌اند. حماه در کنار رودخانۀ عاصی قرار دارد و از نظر فرهنگ و تمدن از عهد جاهلیت مشهور بوده است.

در گذشتۀ نه چندان دور نیز این شهر مرکز علما بوده است. حماه از شهرهایی‌ست که علمای آن بعد از به قدرت رسیدن حزب بعث در سوریه با مصایب و مشکلات بسیاری مواجه شده‌اند. در دوران حاکمیت حزب بعث علمای بسیاری قتل عام شدند و بسیاری دیگر نیز به زندان‌ افتادند.

چون این شهر در مسیرمان قرار داشت، تصمیم گرفتیم دعوت شیخ مرهف را بپذیریم. وقت مغرب به حماه رسیدیم و به منزل شیخ مرهف رفتیم. در آنجا جمع بزرگی از علما از جمله شیخ نورالدین عتر حضور داشتند. این دیدار پر لطف با اهل علم تا بعد از عشا ادامه یافت. حاضرین اجازه حدیث خواستند. بنده با وجود عدم شایستگی‌ تبرکاً به آنان اجازۀ روایت از طریق اسانید مشایخ خودم را اعطا کردم. شیخ نورالدین عتر در آن ایام مشغول نوشتن شرحی بر «بلوغ المرام» بود. ایشان برخی از تألیفاتشان را به بنده هدیه کرد. وقت ما کم بود و مقصد دور،‌ بنابرین بعد از نماز عشا فوراً حرکت کردیم و به سفرمان ادامه دادیم.

 

شهر معرّه و دیرسمعان

در مسیر حلب بعد از شهر حماه، شهر قدیمی معرّه قرار دارد. اسم مشهور این شهر «معرۀ‌النعمان» است. می‌گویند که صحابی بزرگوار نعمان‌بن ‌بشیر رضی‌الله‌عنه، هنگام عبور از این شهر در همین منطقه وفات کرد و همین‌جا دفن شد؛ به‌همین‌خاطر این شهر به نام «معرۀ‌النعمان» مشهور شده است. شاعر مشهور جهان عرب، ابوالعلاء معرّی نیز در همین شهر به‌دنیا آمده است، و علاوه‌براین، بسیاری از علما که با لقب معرّی مشهورند، در اینجا ساکن بوده‌اند.

در فاصلۀ چندکیلومتری شهر معرّه، منطقه‌ای به نام دیرسمعان وجود دارد. سمعان در اصل اسم روستایی‌ در آن منطقه است که خانقاه یک راهب مسیحی در آن واقع بوده است. در زبان عربی خانقاه راهبان را «دیر» می‌گویند، لذا این خانقاه دیرسمعان نام گرفته است. البته علمایی که به «سمعانی» مشهورند، مثل علامه عبدالکریم سمعانی، به‌خاطر انتساب ایشان به این منطقه نیست، بلکه به‌خاطر این‌که اسم یکی از اجداد ایشان سمعان بوده است، به سمعانی مشهور شده‌اند.(اللباب‌فی‌تهذیب‌الانساب،لابن‌اثیر:۲/۱۳۸) این آبادی از وقتی‌که عمربن‌ عبدالعزیز رحمه‌الله، در آنجا به مرض‌الوفات دچار شد و سپس در آنجا دفن گردید، اهمیت تاریخی پیدا کرد. گرچه در حمص آرامگاهی به ایشان منسوب است، اما صحیح این است که وی در دیرسمعان مدفون است. نظر مؤرخین معتبر همین است. (طبقات‌ابن‌سعد: ۵/۴۰۴ـ۴۰۵، تاریخ‌الاسلام، للذهبی: ۷/۲۰۵، سیرۀ‌ عمربن‌ عبدالعزیز، لإبن‌الجوزی:۳۲۳)

 

آرامگاه عمربن ‌عبدالعزیز

وقتی به دیرسمعان وارد شدیم، در اطراف آن روستاهای کوچکی مشاهده می‌شد. آنجا مسجد جامع بزرگی ساخته بودند. در صحن این مسجد آرامگاه عمربن‌ عبدالعزیز و همسر باوفایش فاطمه رحمهما‌الله، قرار داشت. سعادت نصیب‌مان شد که بر قبر ایشان سلام عرض کنیم.

عمربن ‌عبدالعزیز از شخصیت‌های بزرگ تاریخ اسلام است و به ایشان پنجمین خلیفۀ راشد نیز گفته می‌شود. علامه ابن‌جوزی نقل کرده است که بزرگوارانی چون مجاهد، سعیدبن ‌مسیب، حسن بصری و غیره عمربن‌ عبدالعزیز را در شمار خلفای راشدین مهدیین  قرار داده‌اند.(سیرۀ:۷۲ـ۷۳) ایشان زمانی زمام حکومت را به‌دست گرفت که خلفای بنی‌امیه رنگ ملوکیت به‌خود گرفته بودند. التزام به احکام شرعی در امور حکومت کم‌رنگ شده بود. از میان آنها سلیمان‌بن ‌عبدالملک در دور خلافت خود به اصلاحاتی دست زد، اما این اصلاحات بسیار جزئی بود. علمای بابصیرت نسبت به آن وضعیت، پریشان و نگران بودند. فقیه و محدث الجلیل‌القدر آن زمان، امام رجاءبن‌ حیوۀ رحمه‌الله، که از تابعین و شاگرد برخی از صحابه بود، و عالم بزرگ آن وقت در شام محسوب می‌شد، برای نجات امت از آن وضعیت به دربار خلیفه سلیمان‌بن ‌عبدالملک نفوذ کرد و مورد اعتماد او قرار گرفت. زمانی که سلیمان‌بن‌ عبدالملک به مرض‌ وفات مبتلا شد، قصد داشت پسرش ایوب یا داود را برای جانشینی انتخاب کند، اما رجاءبن‌ حیوۀ به او گفت: از الله‌ تعالی بترسید، شما به نزد پروردگارتان می‌روید، آنجا در قیامت دربارۀ این مسئله از شما سؤال می‌شود. سلیمان پرسید: شما چه کسی را پیشنهاد می‌کنید؟ رجاء گفت: عمربن‌ عبدالعزیز را برای خلافت برگزینید. سلیمان‌بن ‌عبدالملک می‌ترسید که خاندانش با او مخالفت کنند، اما رجاءبن‌ حیوۀ او را به این امر تشویق و تقویت کرد و سرانجام او عمربن ‌عبدالعزیز را برای خلافت برگزید.(تذکرۀ‌الحفاظ،للذهبی:۱/۱۱۸، تاریخ‌الاسلام،للذهبی:۷/۱۹۲ـ۱۹۳)

عمربن ‌عبدالعزیز قبل از خلافت جوانی مرفه و شیک‌پوش بود، و رفتار و گفتارش مثل شاهزاده‌ها بود، اما همین‌که زمام خلافت را به‌دست گرفت، در زندگی‌اش تحول به‌وجود آمد. ابوالفرج اصفهانی از فردی صالح که معاصر عمربن ‌عبدالعزیز بوده نقل می‌کند که او گفت: ما به رخت‌شو سفارش می‌کردیم لباس‌های ما را با آبی که لباس‌های عمربن ‌عبدالعزیز با آن ‌شسته می‌شود، بشوید، چون لباس‌های ایشان مشک داشت و بسیار خوشبو بود. ما برای این کار به رخت‌شو پول بیشتری نیز می‌دادیم. اما بعد از خلافت وضعیت لباس پوشیدن ایشان کلاً تغییر کرد.(الأغانی:۸/۱۵۵) ایشان پس از این‌که حکم خلافتش اعلان شد و اولین خطبه‌اش را ایراد کرد، ‌خواست به خانه برگردد که برای ایشان مرکبی شاهانه و فاخر آوردند، اما ایشان از سوار شدن بر آن امتناع کرد و بر قاطرش سوار شد. عمربن‌ عبدالعزیز در اولین اقدام تمام سرمایۀ خانوده‌اش را به بیت‌المال واریز کرد، آنچه را حاکمان گذشته از مردم غصب کرده بودند، همه آنها را به صاحبانشان بازگرداند، به مالیات‌های بی‌جا و ظالمانه خاتمه داد، و خود زندگی بسیار ساده‌ای اختیار کرد. خوف الله تعالی تمام وجودش را فراگرفته بود و هر لحظه می‌اندیشید که در حضور خدا چگونه پاسخ دهد. همسرش می‌گوید که ایشان در طول روز به امور حکومت مشغول بود و چون شب به خانه می‌آمد، بعد از عشا به دعا مشغول می‌شد و تا آخر شب مرتب گریه می‌کرد. هرگز نمی‌پسندید که با اجاق آشپزخانۀ دولتی برای وضوی خود آب گرم کند، و برای اجرای عدالت و انصاف و رفاه مردم از هیچ فداکاری‌ای دریغ نمی‌نورزید. ایشان با این‌که کمتر از دوسال‌ونیم حکومت کرد و در چهل‌سالگی دار فانی را وداع گفت، اما در این مدت کوتاه انقلاب عظیمی در مملکت اسلامی پدید آورد و نمونۀ کاملی از عهد خلافت راشده را بار دیگر به نمایش گذاشت. سیرت کامل این خلیفۀ راشد را علامه ابن‌جوزی رحمه‌الله، در کتاب مستقلی نگاشته است و مولانا عبدالسلام ندوی رحمه‌الله، آن را به زبان اردو با‌ سبکی بسیار زیبا ترجمه و تلخیص نموده و با نام «سیرت عمربن‌ عبدالعزیز» چاپ و منتشر کرده است.

هنگام عرض سلام بر قبر این بزرگ‌مرد تاریخ اسلام، کیفیت و حالت عجیبی بر من طاری شد. در جوار ایشان همسر باوفایشان فاطمه رحمها‌الله، آرمیده است. فاطمه مانند شاهزاده‌ها پروردۀ نازونعمت بود و با این تصور که عمربن‌ عبدالعزیز نیز شاهزاده است، با او ازدواج کرد، اما عمربن‌ عبدالعزیز در زمان خلافتش به او گفت: اگر می‌خواهی با من زندگی کنی، باید همه زیورآلات و جواهرات و دیگر سرمایه‌ات را به بیت‌المال هدیه کنی. ایشان بی‌درنگ در جوابش گفت: من برای همراهی شما حاضرم هزاران برابر این سرمایه را فدا کنم. خدا رحمت کند این عاشقان پاک طینت را.

 

شهر حلب

دیرسمعان را به مقصد حلب ترک کردیم و آخر شب به آنجا رسیدیم. حلب دومین شهر بزرگ و باستانی سوریه است. آن را حلب‌الشهباء نیز می‌گویند. تودۀ مردم در مورد علت این نام‌گذاری می‌گویند که حضرت ابراهیم علیه‌السلام، مدتی در اینجا اقامت داشت و در آن دوران بز سفیدی به همراه داشته و روز جمعه آن را می‌دوشیده و بین فقرا تقسیم می‌کرده است. فقرا می‌گفته‌اند: «حلب حلب» و یکی از فقرا گفته است: «حلب ‌الشهباء». حلب در زبان عربی به‌معنای شیردوشیدن و شهباء به‌معنای ماده‌بز سفید رنگ است. علامه حموی این روایت را نقل کرده و بر آن اعتراض کرده است که نه زبان حضرت ابراهیم علیه‌السلام، عربی بوده و نه زبان اهل شام. اما ایشان گفته است که زبان سریانی یا عبرانی با زبان عربی بسیار نزدیک است، لذا ممکن است واژۀ «حلب» در یکی از این دو زبان به‌معنای شیردوشیده به‌کار می‌رفته است.(معجم‌البلدان،للحموی:۳/۲۸۲) البته علامه راغب طباخ رحمه‌الله، که تاریخ حلب را نگاشته است، در کتابش این داستان را بی‌اساس خوانده است. نظر ایشان بر این است که قوم عمالقه این شهر را آباد کردند و اسم والی این شهر حلب بود و به همین مناسبت حلب نام گرفت، و چون زمین و سنگ‌های آن سفید بود به آن حلب شهباء ‌گفتند.(اعلام‌النبلاء‌بتاریخ‌ حلب‌الشهباء:۱/۸۳) البته قطع‌نظر از صحت و عدم‌صحت این روایت، از روایات متواتر ثابت است که حضرت ابراهیم به این شهر سفر کرده است، چون برخی از مآثر ایشان در اینجا مشاهده می‌شود.

جناب دکتر محمود حریتانی که از ساکنان حلب است، در مورد تاریخ و آثار باستانی حلب کار تحقیقی بزرگی انجام داده و کتابی به نام «احیاء‌العرب‌القدیمه» نگاشته است. ایشان هنگامی که ما به شهر حلب رسیدیم، تماس گرفت و ابراز خرسندی کرد و اعلام آمادگی نمود تا ما را در بازدید از مکان‌های تاریخی حلب همراهی کند. دوست دیگرم جناب دکتر عبدالستار ابوغده، برادرزادۀ شیخ عبدالفتاح ابوغده رحمه‌الله، نیز که اهل حلب است، در این روزها خارج از سوریه بود و به آقای ادیب بازنجکی از بازرگانان حلب سفارش کرده بود در ایام اقامتمان در حلب ما را همراهی کند. شیخ سعید بازنجکی از علمای مشهور حلب نیز که مدتی قبل در سفرش به پاکستان برای ملاقات بنده به دارالعلوم کراچی تشریف آورده بود، وقتی از آمدن بنده مطلع شد، تماس گرفت و برای صرف شام ما را دعوت کرد.

برنامه‌ریزی‌ ما برای پذیرش این دعوت‌ها چنین بود که روز اول به اتفاق دکتر محمود حریتانی از شهر بازدید کردیم و در روزهای بعد از راهنمایی‌های شیخ سعید بازنجکی و جناب ادیب بازنجکی استفاده کردیم. دو عالم جوان حلب، استاد سعید رستم و استاد جابر کعدان نیز که از آمدن بنده مطلع شده بودند، به هتل آمدند و آنها نیز با ما همراه شدند. دکتر حریتانی نخست ما را به بازدید از قلعۀ قدیمی و تاریخی حلب برد. این قلعه در وسط حلب قدیم قرار دارد که رومیان در سال ۳۱۲ میلادی آن را ساخته‌اند.(اعلام‌النبلاء،للطباخ:۱/۸۴) دکتر حریتانی گفت که در طول تاریخ هیچ قدرتی نتوانسته این قلعه را با زور فتح کند. حتی مسلمانان نیز این قلعه را با صلح فتح کردند. دلیلش این است که سیستم دفاعی آن در زمان خود بی‌نظیر بوده است. رومیان در مرحلۀ اول اطراف قلعه خندق کنده‌اند، سپس چند دیوارۀ دفاعی طوری قرار داده‌اند که در هر قدم بتوانند حملۀ دشمن را دفع کنند. دکتر محمود حریتانی تاکتیک‌های دفاعی و اسرار و رموز این نوع قلعه‌‌ها را برای‌مان تشریح کرد و من برای نخستین‌بار بود به شکل دقیقی به اسرار و تاکتیک‌های دفاعی‌ای که در ساخت این قبیل قلعه‌ها مدنظر بوده، پی ‌بردم؛ به‌خصوص که در این قلعه سیستم دفاعی عجیبی در آن دوران به‌کار ‌رفته است.

در این قلعه مسجدی وجود دارد و در صحن آن مکانی را «مقام ابراهیم» می‌گویند و بین مردم مشهور است که حضرت ابراهیم علیه‌السلام، مدتی در این مکان اقامت کرده است، و می‌گویند که حضرت ابراهیم علیه‌السلام، در اینجا از بزش شیر می‌دوشیده است؛ اما این روایت هیچ سند معتبری ندارد.

در پایین قلعه قبر فرزند سلطان صلاح‌الدین ایوبی قرار دارد؛ و در سمت چپ آن مدرسۀ متوسطه است. می‌گویند که شیخ ما شیخ عبدالفتاح ابوغده و شیخ مصطفی الزرقاء رحمهماالله، در این مدرسه درس خوانده‌‌اند. سپس ما به مسجد جامع اموی حلب رفتیم. جامع اموی دمشق را ولیدبن‌ عبدالملک ساخته است و جامع اموی حلب را جانشینش سلیمان‌بن‌ عبدالملک. در هال مسجد قبری هست که می‌گویند مرقد حضرت زکریا علیه‌السلام است، اما تا زمانی که روایت مستندی یافت نشود، نمی‌توان آن را پذیرفت. این مسجد نیز مرکز علما بوده است و خدا می‌داند چه صاحبان علم و فضلی در اینجا حلقۀ درس داشته‌اند. نماز ظهر را در این مسجد ادا کردیم.

در اتاقی در این مسجد، محراب چوبی زیبایی نگهداری می‌شود که سلطان نورالدین زنگی در دوران زمام‌داریش آن را ساخت تا وقتی بیت‌المقدس را فتح کرد، آن را به مسجد الأقصی ببرد؛ اما آزادی بیت‌المقدس برای نورالدین زنگی مقدر نبود و این سعادت نصیب سلطان صلاح‌الدین ایوبی شد. ایشان این محراب را به آنجا فرستاد، اما به علت نامعلومی این محراب به آنجا نرسید؛ و اکنون آن محراب زیبا در این مسجد نگهداری می‌شود.

 

موی مبارک پیامبر اکرم

طبق برنامه، برای صرف شام به منزل شیخ سعید بازنجکی رفتیم. این مهمانی را آقای ادیب بازنجکی تدارک دیده بود. آقای ادیب بازنجکی تار مویی از موهای مبارک رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم را نزد خود دارد و سند دست‌به‌دست شدن آن را تا سلطان عبدالحمید خلیفۀ عثمانی متصلاً بیان می‌کند. مشهور است که سلطان عبدالحمید به تبرکات به‌جای‌مانده از رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم ارادت و عقیدت خاصی داشته است. شاید برخی از آنها سند متصل هم نداشته ولی بازهم ایشان با اهتمام و تحقیقات ویژه آن تبرکات را جمع‌آوری می‌کرده است. البته صحت این تبرکات بعید به‌نظر نمی‌رسد. می‌گویند نزد سلطان عبدالحمید تعدادی از تار موهای پیامبراکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم بود و آنها را به قصد حفاظت و تبرک به چند شخص معتمد سپرد. بعد از سه واسطه یکی از این تار موها به پدر آقای ادیب بازنجکی رسیده است. پدر ایشان بازرگان خیری بوده است. هنگامی که این پدر بزرگوار وفات می‌کند، آقای ادیب از دیگر ورثا می‌خواهد که این تار موی مبارک را به او بدهند و در عوض ایشان سهم ارث خود را به آنان واگذار می‌کند، و این‌گونه این موی مبارک به ایشان می‌رسد. ایشان در سال یک‌بار در یک اجتماع عمومی به مردم اجازۀ بازدید و زیارت این موی مبارک را می‌دهد، اما بنابه درخواست بنده ایشان اجتماع کوچکی در منزل شیخ سعید بازنجکی تدارک دید و ما و حاضرین بعد از صرف شام به رؤیت و زیارت آن موی مبارک مشرف شدیم.

 

حکم شرعی زیارت موی رسول‌الله

مناسب است که در اینجا دربارۀ حکم شرعی زیارت و تبرک‌جستن به مو و دیگر آثار به‌جای‌مانده از رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم توضیحاتی ارائه شود؛ زیرا مردم در این‌باره به‌شدت دچار افراط و تفریط می‌شوند. از احادیث صحیح ثابت است که رسول اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم موهای مبارک خود را بین صحابه تقسیم می‌کرد و صحابه با اهتمام از آنها محفاظت می‌کردند و برکت می‌جستند. برخی از این احادیث در اینجا نقل می‌شود:

  1. حضرت انس‌بن ‌مالک رضی‌الله‌عنه می‌گوید که پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم در حجۀ‌الوداع نخست سمت راست سرش را تراشید و موها را یکی یکی و دوتا دوتا بین مردم تقسیم کرد، سپس سمت چپ سرش را تراشید و موها را به حضرت ابوطلحه داد و فرمود: «اقسمه بین الناس؛ این موها را بین مردم تقسیم کن».(مسلم)
  2. حضرت انس می‌گوید: هنگامی که رسول‌الله صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم سرش را تراشید، ابوطلحه قبل از همه موهای پیامبر را برداشت. (بخاری)
  3. محمّدبن‌ سیرین رحمه‌الله می‌گوید که به عبیده سلمانی رحمه‌الله گفتم که ما چند تار از موهای مبارک رسول‌الله صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم را نزد خود داریم که از حضرت انس به ما رسیده است. عبیده گفت: اگر یک‌تار از آن موها نزد من باشد، برای من بهتر است از دنیا و ما فیها.(بخاری)
  4. حضرت انس می‌گوید که من پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم را در حالی دیدم که آرایشگری سر مبارک ایشان را می‌تراشید و صحابه گرداگرد آن‌حضرت جمع شده بودند تا اگر مویی از سر پیامبر پایین بیفتد آن را بردارند.(مسلم)
  5. عثمان‌بن ‌عبدالله‌بن ‌موهب می‌گوید که خانواده‌ام مرا با پیاله‌ای ‌نزد ام‌سلمه رضی‌الله‌عنها فرستادند. أم‌المؤمنین ام‌سلمه چند تار از موهای پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم را در شیشه‌ای نگه‌داری می‌کرد، و هرگاه به کسی چشم‌زخم می‌کردند یا به بیماری دیگری مبتلا می‌شد، ظرفی پر از آب ‌نزد ایشان می‌بردند [تا موی پیامبر را در آن آب فرو کند و بیمار از آن آب بنوشد]. عثمان‌ می‌گوید که من به داخل آن شیشه نگاه کردم، دیدم که موهای سرخ‌رنگی در آن قرار دارد.(بخاری)‌
  6. ام‌سلیم، مادر حضرت انس برای پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم بستر پهن می‌کرد و آن‌حضرت بر آن قیلوله (خواب نیمروز) می‌نمود. هنگامی‌که پیامبر می‌خوابید، ایشان شیشه‌ای بر می‌داشت و عرق و موهای پیامبر را در آن شیشه جمع می‌کرد و به آنها مواد خوش‌بو می‌افزود تا معطّر شوند. حضرت انس رضی‌الله‌عنه در آستانۀ وفاتش وصیت کرد که از موادی که در شیشه است، برای معطر کردن کفنش استفاده کنند.(بخاری)

در روایت صحیح مسلم این نیز آمده است که چون پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم بیدار شد از ام‌سلیم پرسید: چه‌کار می‌کنی؟ پاسخ داد: اینها را به امید تبرک برای بچه‌هایم جمع می‌کنم. پیامبر فرمود: کار خوبی می‌کنی.

  1. حضرت انس هنگام وفات، تار موی پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم را به شاگردش ثابت بُنانی داد و گفت که این را زیر زبانم بگذار و او نیز موی پیامبر را زیر زبان حضرت انس گذاشت، و ایشان در همین حالت دارفانی را وداع گفت، و همراه با آن مو دفن شد.(الاصابه:۱/۸۴)

از همه این روایات ثابت می‌شود که تبرک‌جستن از موی مبارک پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم یا دیگر مآثر ایشان، نه تنها جایز، بلکه سعادت بزرگی‌ست و صحابه به این امر اهتمام می‌ورزیدند و پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم نیز این عمل آنان را تأیید و تصویب کرد.(بنده در تکملۀ فتح الملهم:۳/۳۶۳ با تفصیل به این بحث پرداخته‌ام.)

البته در این‌باره دو نکته بسیار حایز اهمیت است: نخست این‌که حفاظت و نگه‌داری از تبرکات پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم به نیت برکت و احترام گذاشتن به آنها جایز و ثابت است. اما انجام هر نوع عملی که از آن بوی شرک و بدعت احساس شود، مثلاً خم شدن جلو آنها یا هیئت سجده اختیار کردن جایز نیست، زیرا پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم در نخستین ‌تعلیمش از شرک و شائبۀ آن بیزاری جست.

دوم این‌که در عصر صحابه یا تابعین بزرگانی که موهای مبارک پیامبر را نزد خود نگه‌داری می‌کردند، به یقین می‌دانستند که اینها از تبرکات آن‌حضرت صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم هستند. بر خلاف امروز که در مناطق مختلف دنیا برخی تبرکات را به پیامبر اسلام نسبت می‌دهند، ولی برای اثبات آنها به‌طور یقین هیچ سند و مدرکی وجود ندارد. البته دربارۀ آنها این احتمال وجود دارد که شاید در حقیقت از تبرکات پیامبر باشند که در بعضی مواقع این احتمال قوی و در مواردی ضعیف است. چون این ثابت است که صحابه و تابعین به حفاظت تبرکات اهتمام می‌ورزیدند؛ بنابراین این سلسله در فرزندان آنان نیز ادامه داشته است، حال هر تبرکی که نسل‌اندرنسلٍ محفوظ مانده است، اگر با شهرت و تسامع همراه است، احتمال نسبتش به پیامبر قوی است و هر تبرکی که از شهرت و تسامع برخوردار نیست، احتمال نسبتش ضعیف است.

برای یک فرد صاحب ایمان و محبت تنها این احتمال نیز که آنچه به‌عنوان موی متبرک زیارت می‌کند، شاید واقعاً موی پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم باشد یا شرف اتصال به جسم مطهر را داشته باشد، کافی است که به زیارت آن علاقه نشان دهد و زیارت آن نه تنها جایز، بلکه مقتضای محبت است. البته هر چیزی را در جای خودش باید قرار داد و هر جا که هیچ سرنخی برای رسیدن به یقین وجود ندارد آن را یقینی تلقی کردن و در آن درجه قرار دادن نیز درست نیست.

 

محلات قدیمی حلب

صبح روز بعد شیخ سعید بازنجکی با جمعی از دوستانش نزد ما آمدند، دو عالم جوان شیخ سعید رستم و استاد جابر کعدان نیز به جمع ما پیوستند. شیخ سعید ما را برای بازدید از محله‌ای در حلب برد که با دیدن آن گویی ما به چند صدسال عقب بر‌گشتیم. ایشان ماشین را جلوی «باب انطاکیه» متوقف کرد. در زمان قدیم حصاری اطراف شهر حلب بوده و از آن، دروازه‌ای به سمت انطاکیه باز می‌شده است، لذا آن را باب انطاکیه نامیده‌اند. از روایات تاریخی معلوم می‌شود که حضرت ابوعبیده‌بن ‌جراح و حضرت خالدبن ‌ولید رضی‌الله‌عنهما هنگام فتح حلب از این دروازه داخل شهر شده‌اند. حلب نیز مانند دمشق و حمص پس از محاصره، طی معاهدۀ صلح فتح می‌شود و صحابۀ کرام از این دروازه به‌عنوان فاتح وارد شهر می‌شوند. آثار «باب انطاکیه» هنوز موجود است و هنگامی که از دروازه وارد آن منطقه شدیم بناهای فرسوده و خیابان‌های قدیمی و طویلی هنوز وجود داشت. در فاصلۀ اندکی از دروازه مسجدی قرار دارد. شیخ سعید گفت که این مسجد همان جایی است که صحابۀ کرام پس از ورود به حلب سپرها را بر زمین گذاشته و آنجا استراحت کرده‌اند. در تاریخ حلب آمده است که صحابۀ کرام اولین مسجد حلب را در اینجا ساختند. پس از مدت‌ها این مسجد به «مسجد الغضائری» شهرت یافت. شیخ ابوالحسن علی‌بن‌ عبدالحمید الغضائری از اولیای بزرگ و از اصحاب عارف برجستۀ قرن سوم هجری حضرت سری سقطی رحمه‌الله بوده است. سپس نورالدین زنگی در کنار این مسجد مدرسه‌ای ساخت و فقیه شافعی و زاهد وقت علامه شعیب‌ ابن ‌احمد اندلسی رحمه‌الله را برای تدریس فقه شافعی به این مدرسه فراخواند. از آن پس این به «مسجد شعیب» مشهور شد.(اعلام النبلاء‌للطباخ:۱/۹۵) و چون صحابۀ کرام پس از ورود به شهر در اینجا سپرها را بر زمین گذاشتند، برخی اوقات به آن «مسجد الأتراس/ مسجد سپرها» نیز می‌گویند.

در آن لحظه نگاه‌های ما به منزلگاه‌های آن صحابۀ اولوالعزم خیره شده بود و به این می‌اندیشیدیم که آنان زمانی پرچم لاإله‌‌إالاالله را در دست داشتند و صحراهای عرب را درنوردیدند و مانند ابر رحمت بر آسمان روم و ایران سایه افکندند. الله‌اکبر

شیخ سعید انسان خوش‌طبعی بود. ایشان گفت شما را پیاده می‌برم تا خسته شوید، چون مسیری که می‌رویم ماشین‌رو نیست و بدون بازدید از این محله، سیاحت و بازدید شما ناقص می‌ماند. باران نرمی می‌بارید. شیخ برای‌مان چتر تهیه کرد. وارد کوچه‌های قدیمی شهر شدیم که صدها سال قبل این‌گونه بوده‌اند. شیخ سعید با اشاره به محله‌ای گفت که این محله را «جلوم» می‌گویند و در تاریخ حلب ذکر شده است. این محله مرکز فقها، محدثین، ادبا و صوفیان بوده است، و در آن مساجد، مدارس و خانقاه‌ها در فاصلۀ نزدیک به‌هم قرار داشتند و هر یک از آنها مرکزی از مراکز علوم اسلامی بوده ‌است.

شیخ سعید تک تک مدارس و خانقاه‌ها و مساجد را به تفصیل برای‌مان معرفی کرد. هنگامی‌که از این کوچه‌های تنگ و باریک تاریخی می‌گذشتیم، سرور و شعف خاصی به ما دست می‌داد. کوچه‌ها طولانی، باریک و بسیار تمیز و مرتب بودند. بناهای قدیمی صحن‌های گشاده و زیبایی داشتند. خدا می‌داند که انفاس قدسیۀ چه شخصیت‌هایی از اهل‌الله، علما و فقهای بزرگ در این فضا پیچیده است که امروز نیز در آنجا نورانیت احساس می‌شود. از مکان‌های تاریخی‌ای که به اتفاق شیخ سعید از آنها بازدید کردیم به ذکر سه مورد اکتفا می‌کنم: ۱٫ مسجد رومی، ۲٫ مقام الخلیل، ۳٫ آرمگاه علامه علاءالدین کاسانی.

 

مسجد رومی

در محلۀ جلوم مسجد بزرگی به نام «جامع منگلی‌بغُا» قرار دارد و به آن «مسجد رومی» نیز می‌گویند. روزگاری علامه سبط ابن‌العجمی رحمه‌الله در این مسجد درس می‌داده است. علامه سبط ابن‌العجمی از محدثین بزرگ سدۀ هشتم است. اسم کاملش ابراهیم‌بن ‌محمّدبن‌ خلیل ‌البرهان است و ایشان را برهان حلبی نیز می‌گویند. اما ایشان با این لقب «سبط ابن‌العجمی » بیشتر مشهور است.

علامه سبط ابن‌العجمی در همین محلۀ جلوم دیده به جهان گشود. ایشان در علم لغت شاگرد علامه فیروزآبادی مؤلف لغت‌نامۀ مشهور بود و در علم حدیث علاوه‌بر کسب علم از علمای شام، به قاهره سفر کرد و از محضر حافظ زین‌الدین عراقی، حافظ ابن‌الملقن و حافظ بلقینی رحمهم‌الله کسب فیض نمود. سرانجام به حلب برگشت و در اینجا به تدریس و تصنیف پرداخت. حافظ ابن‌حجر رحمه‌الله برای کسب فیض از محضر علامه سبط ابن‌العجمی در سال ۷۳۶ هجری به حلب آمد. ابن‌حجر از علم و زهد ایشان بسیار تعریف می‌کند و می‌گوید: سبط ابن‌العجمی شیخ وقت بلاد حلب است که نظیری ندارد و من از ایشان نامه و نوشته‌ دارم.(الضوء‌اللامع‌للسخاوی:۱/۱۴۴)

شیخ سبط ابن‌العجمی بر صحیح بخاری، صحیح مسلم و سنن ابن‌ماجه حاشیه نگاشته است و کتاب «نهایۀ‌السئول» ایشان که بر رجال صحاح سته نوشته، چاپ شده است و بسیاری از کتاب‌های ایشان نایاب است.

الله تعالی ضمن این‌که به ایشان در علم و فضل مقام عالی عطا کرده بود، او را در طاعت‌وعبادت و زهدوتقوا و حسن اخلاق نیز الگو قرار داده بود.

باری دشمنانی حلب را محاصره کردند و هول و هراس همه مردم را فراگرفت. دراین‌هنگام یکی از ساکنان حلب علامه سراج‌الدین بلقینی را خواب دید که می‌گفت: اهل حلب نهراسید، شما به نزد خادم حدیث، محدث بزرگ ابراهیم (سبط ابن‌العجمی) بروید و از ایشان بخواهید کتاب عمدۀ‌الاحکام را بخواند تا الله تعالی مشکل مسلمانان را حل کند. خواب‌بین‌ وقتی خوابش را برای شیخ تعریف کرد، شیخ در روز جمعه عمدۀ‌الاحکام را در جمعی از طلاب خواند و برای رفع این مشکل مسلمانان دعا کرد. به یاری الله تعالی در همان روز مردم حلب بر دشمنان پیروز شدند.

این واقعه را حافظ سخاوی نقل کرده است و اگر این واقعه صحیح باشد، توجیهش این است که برخی اوقات الله تعالی به‌وسیله خوابی که یکی می‌بیند، به دیگران بشارت می‌دهد. برخی اوقات خود خواب‌بین نیز متوجه نمی‌شود و از زبان او سخنی دربارۀ آینده گفته می‌شود. این شکلی از رویای صالحه است. این مسجد جامع را منگلی‌بغا استاندار عادل حلب در سدۀ هشتم هجری ساخته است، و علامه سبط ابن‌العجمی در این مسجد مجلس درس حدیث داشته است. حافظ ابن‌حجر نیز برای ملاقات ایشان به اینجا می‌آمده است.

سپس شیخ سعید بازنجکی گفت که شما نمونه‌‌هایی از مدارس قدیم را بازدید کردید، اینک می‌خواهیم از یک خانقاه قدیمی صوفیه دیدن کنید. آنجا به خانقاه «زاویه» می‌گویند. بنابراین به زاویۀ یکی از مشایخ نقشبندی رفتیم. بنده قبلاً در مورد زاویه‌های شام مطالبی در برخی کتاب‌ها خوانده بودم، اما این اولین‌بار بود که زاویه‌ای را از نزدیک مشاهده می‌کردم. در طبقۀ دوم مسجد خلوت‌کده‌های قدیمی ذاکرین به چشم می‌خورد که سالکین در آنجا چلّه‌نشینی می‌کردند. متولی زاویه به گرمی از ما استقبال کرد و گفت که اکنون نیز علاوه‌بر حلقه‌های درس عمومی، مجالس‌ ذکر هم برگزار می‌شود.

 

مقام الخلیل

سپس با همراهی شیخ سعید بازنجکی به محلۀ دیگری رفتیم، در آنجا مسجدی قدیمی به نام «مقام الخلیل» شهرت یافته است. می‌گویند که حضرت ابراهیم علیه‌السلام در آن اقامت گزیده است. ما نماز ظهر را در آن مسجد خواندیم. سپس امام مسجد در کنار دیوار سمت قبله فرورفتگی‌ای را نشان داد که در آن نقش پاهایی قرار داشت و می‌گفتند که اینها نقش پاهای حضرت ابراهیم علیه‌السلام است. سپس به اتاقی که در سمت قبله قرار داشت رفتیم، در آن اتاق محرابی بود و در آن محراب سنگی بود که برآمدگی داشت. می‌گویند که حضرت ابراهیم علیه‌السلام بر آن می‌نشسته و تکیه می‌زده است. البته برای تصدیق و توثیق این روایت هیچ مدرک مستندی وجود نداشت. اقامت حضرت ابراهیم علیه‌السلام در شام از روایات مستند ثابت است اما تعیین جای مشخص ایشان ممکن نیست. البته این چیز ثابت است که این مکان از قرن‌ها پیش به نام «مقام‌الخلیل» مشهور بوده و در کتاب‌های قدیم نیز ذکر شده است. والله‌اعلم

 

آرامگاه علامه علاءالدین کاسانی

در سمت شمال مسجد، آرامگاه فقیه مشهور حنفی علامه علاءالدین کاسانی قرار داشت. کتاب «بدائع‌الصنائع» اثر بسیار مشهور و معتبر علامه کاسانی است. این کتاب به لحاظ حسن ترتیب از عمده‌ترین کتاب‌های فقه حنفی است. الله تعالی به این کتاب مقبولیت فوق‌العاده‌ای عنایت کرده است. تألیف این کتاب داستان عجیبی دارد. می‌گویند که علامه محمّدبن ‌احمد سمرقندی استاد علامه کاسانی دختری فاضله و دانشمند به نام فاطمه داشت که کتاب «تحفۀالفقها» تألیف پدرش را حفظ کرده بود. بانو فاطمه حسن و جمال فوق‌العاده‌ای داشت و بعضی از شاهزاده‌ها از او خواستگاری کرده بودند، اما پدرش دوست داشت دخترش را به عقد عالمی توانا درآورد. در همین ایام علامه کاسانی برای کسب علم به نزد استاد آمد، و علاوه‌بر این‌که کتاب‌های زیادی نزد استاد خواند، شرح مبسوطی بر «تحفۀالفقها» با عنوان«بدائع الصنائع فی ترتیب الشرائع» نوشت، آن‌هم به طرزی ‌ماهرانه که متن و شرح را با هم درآمیخت. استاد چون شرح را دید بسیار خوشحال شد و دخترش فاطمه را به عقد ایشان در آورد و این شرح را مهر او قرار داد.

من از پدر بزرگوارم مفتی محمّدشفیع رحمه‌الله شنیدم که هرگاه فتوایی از طرف این خانواده صادر می‌شد ذیل آن فتوا امضای پدر، دختر و داماد قرار داشت.

فاطمه همسر علامه کاسانی قبل از وی وفات کرد و علامه کاسانی هر شب جمعه بر سر قبرش می‌رفت. سپس هنگامی که علامه کاسانی وفات کرد او را در کنار همسرش دفن کردند. و این دو قبر در حلب به «قبرالمرأۀ و زوجها» شهرت یافت و در میان مردم چنین مشهور شده بود که در اینجا هر دعایی از خدا بطلبند قبول می‌شود.(الفوائدالبهیۀ: ۱/۵۳،اعلام‌النبلاء للطباخ: ۴/۲۸۶ـ۲۸۸)

الحمدلله توفیق یافتیم بر قبر هر دو بزرگوار سلام کنیم و ایصال ثواب نماییم. این‌گونه در معیت شیخ سعید بازنجکی بازدید از محله‌های قدیمی حلب که بسیار دلچسب و روح‌پرور بود، به پایان رسید.

 

رهاورد سفر

سفر به شام/ سوریه برایم یک یادگار و یک سفر فراموش‌نشدنی است که هر لحظۀ آن برای من دلچسب و با برکت بود. در این سفر آرزوی دیرینۀ زیارت از سرزمین انبیا و صحابه برایم محقق شد. سرزمین شام از لحاظ دینی از مهم‌ترین نقاط عالم اسلام بوده که ذخایر علمی و دینی بسیاری در این دیار محفوظ مانده است. اخلاق مردمانش نمونه و مثال زدنی است. هر سخن آنان دلچسب و پرلطف بود، حتی در روزگار استعمار نیز بسیاری از این ویژگی‌ها در میان مردم شام محفوظ مانده است. زمانی که حزب بعث و به‌ویژه حافظ اسد زمام حکومت را به‌دست گرفت، عرصه بر مراکز دینی تنگ شد. خاندان اسد از نظر عقیده نُصیری و از فرقه‌های غالی شیعه است. دولت اسد در مسائل سیاسی و اقتصادی از مدل‌ها و نظریات نظام‌های کمونیستی و سوسیالیستی پیروی می‌کرد. در این دوران کشور تبدیل به یک زندان بزرگ شده و علمای بزرگ و اعیان مسلمانان را به‌قدری مورد اذیت و آزار قرار داده که جمع بزرگی از آنها ناچار به ترک وطن شده‌اند. امروزه شخصیت‌های برجستۀ شام در کشورهای مختلف زندگی می‌کنند. حکومت برای نابودی مراکز و حلقه‌های دینی به‌طور فراگیر وارد عمل شده و هزاران مسلمان طعمۀ بدترین شکنجه‌ها و مرگ شده‌اند. علمای حماه به شکل فجیعی قتل‌عام شدند که از تصور آن مو بر بدن انسان راست می‌شود.

با این‌که سال‌ها حلقه‌های دینی در خفقان و فشار شدید قرار گرفتند و چنین می‌نمود که وضعیت دینی عموم مردم به سستی گراید، اما این معجزۀ اسلام است که با وجود همۀ این تلاش‌ها ایمان از دل‌ها محو نشده است. اکنون نیز مسجدها مملو از نمازگزار است. مردم این دیار پایبند نماز و روزه  هستند و علاقۀ خاصی به شنیدن سخنان دینی و شرکت در حلقه‌های دینی دارند. دولت با توسل به زور، به کشف حجاب پرداخت، اما در این امر ناکام ماند. امروزه در خیابان‌های دمشق زن‌های با حجاب و بلکه با روبند و برقعه به کثرت مشاهده می‌شوند.

در مجموع گرچه وضعیت تأسف‌بار و حالات افسوس‌ناک است، اما ناامیدکننده و مأیوس‌کن نیست. زور و قدرت نظام‌های مستبد روزی و روزگاری از بین خواهد رفت و ‌سیمای جهان اسلام إن‌شاءالله دوبارۀ رونق گذشته‌اش را باز خواهد یافت.

 

نوشتۀ علامه مفتی محمدتقی عثمانی ـ ترجمۀ محمد ذاکری‌فر

چاپ شده در شمارۀ ۵۴ مجلۀ ندای اسلام

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

مطالب زیر شاید مورد توجه شما قرار گیرد

شمارۀ جدید فصلنامۀ ندای اسلام منتشر شد

  هشتاد و یکمین شمارۀ فصلنامۀ ندای اسلام،