مولانا عبدالعزیز؛ بیدارگری از تبار مصلحان و مجدّدان

مولانا عبدالعزیز؛ بیدارگری از تبار مصلحان و مجدّدان

- دربا فرزانگان
869
0

روایت شیخالاسلام مولانا عبدالحمید از حدود یک قرن بیدارگری دینی در منطقۀ سرحد بلوچستان

 

سخنان شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید، امام‌جمعۀ اهل‌سنّت زاهدان و مدیر دارالعلوم زاهدان، همواره چه بالای منبر و چه در قالب گفت‌وگو جذاب و شنیدنی‌ست. اندیشمندانه و با تفکر سخن می‌گوید، مخلصانه و دلنشین وعظ می‌کند، مدّبرانه تحلیل می‌کند، دلسوزانه مباحثی را متذکر می‌شود و بالاخره این‌که پس از این گفت‌وگو دریافتیم زیبا و شنیدنی هم روایت می‌کند.

مولانا عبدالحمید همان‌گونه که وعظ و تذکر و تحلیل‌هایش هر کسی را به فکر وامی‌دارد، روایت‌هایش نیز آدمی را به گذشته می‌برد و افق‌های تازه‌ای را پیش رویش می‌گشاید. با صبر و تحمّلی ستودنی، هیچ سؤالی را بی‌پاسخ نمی‌گذارد، و‌ تا پاسی از شب مصاحبه‌کننده را همراهی می‌کند.

با شیخ‌الاسلام در فضایی آکنده از لطف و صمیمیت به گفت‌وگو نشستیم و برخلاف گذشته این بار سؤالاتی مطرح کردیم که پاسخ‌هایی روایی می‌طلبید. این گفت‌وگوها که قرار است در چند بخش ادامه یابد، ابتدا محور آن به‌طور خاص شخصیت مولانا عبدالعزیر بود، اما سعی کردیم به مرور وارد مباحث دیگری هم بشویم تا از این رهگذر، خواننده با شخصیت، نظرات و دیدگاه‌های شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید هم بیشتر آشنا شود. در اولین نشست این گفت‌وگو که حاصل آن در پی می‌آید، دکتر عبیدالله بادپا، عضو هیئت تحریریه و شورای سیاستگذاری مجلۀ ندای اسلام، نیز حضور داشت و در طرح پرسش‌ها ما را یاری کرد.

 

جناب مولانا، حضرتعالی ربع قرن است که میراثدار علمی، فکری و معنوی حضرت مولانا عبدالعزیز هستید، و در مسند جانشینی ایشان، مصدر خدمات بسیاری بودهاید؛ در ضمن سه دهۀ اخیر زندگی ایشان را دریافته، و حداقل دو دهۀ آن را همراه و همدم این عالم فرزانه و مصلح بزرگ بودهاید. مایلیم از زبان شما با ابعاد مختلف شخصیت مولانا عبدالعزیز و فضای علمی و دینی حاکم بر منطقۀ سرحد بلوچستان (محدودۀ فعلی شهرستانهای زاهدان و خاش) در آستانۀ تشریفآوری ایشان به این منطقه بیشتر آشنا شویم؛ اما قبل از آن برای ما جالب است بدانیم جنابعالی برای اولینبار چه زمانی و چگونه با مولانا عبدالعزیز آشنا شدید؟ لطفاً از نخستین آشنایی و ارتباطتان با ایشان برایمان بگویید.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ زمانی که حضرت مولانا عبدالعزیز (۱۲۹۵ـ ۱۳۶۶ش.) به زاهدان تشریف آوردند، من هفت هشت ساله بودم و خانوادۀ ما در روستایی در غرب شهر زاهدان (روستای گلوگاه در هفتاد کیلومتری زاهدان) زندگی می‌کرد. بنده متولد ۱۳۲۶ هـ.ش. هستم و حضرت مولانا سال ۱۳۳۳، ۳۴ به زاهدان تشریف آوردند. مولانا عبدالعزیز ابتدا به خاطر بیماری و مداوای پدر بزرگوارشان جناب مولانا عبدالله سربازی (۱۲۵۰ـ۱۳۳۸ش.)، که عالمی بسیار برجسته و مبارز بودند، به زاهدان سفر کردند. مولانا عبدالله، مدتی در بیمارستان عَلَم زاهدان (بوعلی کنونی) بستری بودند. بر حسب اتفاق در همان روزها، سردار جُمّاخان (۱۲۴۵ـ۱۳۳۵ش.)، ریش‌سفید و بزرگ طایفۀ اسماعیل‌زهی/شه‌بخش، بیمار و در همین بیمارستان بستری بودند. بستری شدن سردار جمّاخان و مولانا عبدالله در یک بیمارستان و کنار هم، و حضور مولانا عبدالعزیز در آن‌جا، سبب آشنایی این شخصیت‌ها با یکدیگر می‌شود.

در این میان اتفاق جالبی رخ می‌دهد که باعث شگفتی پرسنل بیمارستان و همچنین تأثر مولانا عبدالله و مولانا عبدالعزیر می‌شود، و آن این‌که در بیمارستان می‌خواهند مرحوم سردار جمّاخان را جراحی کنند. جرّاح و رئیس بیمارستان در آن روزها پزشک بسیار ماهری به نام دکتر نیری بوده است. حاجی جمّاخان وقتی متوجه می‌شود که قرار است قبل از جراحی ایشان را بیهوش کنند، به‌شدت با این امر مخالفت می‌کند و اجازه نمی‌دهد ایشان را بیهوش کنند و می‌گوید بدون بیهوشی مرا جراحی کنید. پزشکان وقتی تلاش‌های خود را در قانع کردن حاجی بی‌نتیجه می‌بینند،‌ بدون آن‌که وی را بیهوش کنند، عمل جراحی را انجام می‌دهند.

خلاصه این‌که آشنایی سردار جمّاخان با مولانا عبدالله و مولانا عبدالعزیز، تا حدودی باعث می‌شود که مردم منطقۀ ما با نام و شخصیت مولانا عبدالعزیر آشنا شوند. در ضمن مولانا عبدالعزیز طی روزهای حضورش در زاهدان جهت مداوای پدر بزرگوارشان که چند هفته طول می‌کشد، برای ادای نمازهای جمعه به مسجد جامع زاهدان می‌رود و به عنوان یک عالم خیرخواه و داعی مخلص با مردم ارتباط برقرار می‌کند و در جریان وضعیت دینی مردم منطقه قرار می‌گیرد. گاه برای مردم سخنرانی می‌کند و پیش‌نماز می‌شود. مردم پای صحبت‌های ایشان می‌نشینند و صدای زیبا، رسا و دلنشین ایشان را می‌شنوند و مجذوب شخصیت و اخلاص و بزرگ‌منشی ‌ایشان می‌شوند و از ایشان درخواست می‌کنند که در زاهدان بمانند. مولانا پس معالجۀ پدرشان به سرباز بازمی‌گردند و در آن‌جا این موضوع را با پدر بزرگوارشان در میان می‌گذارند و از ایشان کسب تکلیف می‌کنند. مولانا عبدالله نیز با آگاهی‌ای که در دوران معالجه در زاهدان، از وضعیت منطقه و مردم این سامان پیدا کرده است، با این درخواست موافقت کرده و به ایشان اجازۀ هجرت به زاهدان می‌دهد.

 

اولین دیدار شما با مولانا عبدالعزیز چه زمانی صورت گرفت؟

تقریباً سه چهار سال بعد از تشریف‌آوری حضرت مولانا به زاهدان، درحالی‌که من یازده دوازده ساله بودم، برای تحصیل علوم دینی به زاهدان آمدم و در مسجد حاجی‌حسن‌خان، واقع در خیابان امام‌خمینی شرقی فعلی، شروع به درس خواندن کردم. در همین دوران ما روزهای جمعه برای ادای نماز جمعه به مسجد جامع عزیزی می‌رفتیم و به بیانات و سخنرانی‌های حضرت مولانا عبدالعزیز گوش فرامی‌دادیم. آشنایی نزدیک من با حضرت مولانا از همین‌جا آغاز شد.

 

قبل از تشریفآوری مولانا عبدالعزیز به زاهدان، آیا شما اطلاع داشتید که چنین عالم برجستهای در منطقۀ سرباز است؟

چنان‌که گفتم سنّ من در آن دوران کم بود و چنین اطلاعی نداشتم؛ فکر می‌کنم مردم منطقۀ سرحد هم اطلاعی از این موضوع نداشتند چون در آن زمان وسایل ارتباطی کنونی وجود نداشت و رفت‌وآمدها هم زیاد گسترده نبود. نام و آوازۀ مولانا پس از آن‌که ایشان به زاهدان آمدند، در منطقه پیچید.

 

در مسجد حاج حسنخان نزد چه کسی درس میخواندید و در این دوران ارتباط شما با مولانا عبدالعزیز در چه حد بود؟

استاد ما در مسجد حاجی حسن‌خان، حاجی ملا عبدالرحمن شه‌بخش (باران‌زهی) بود که اینک در قید حیات‌‌اند و یکی از مقتدیان مسجد مکّی هستند. ایشان خود به همراه جمعی دیگر نزد حضرت مولانا عبدالعزیز حاضر می‌شدند و ترجمه و تفسیر قرآن را فرامی‌گرفتند و کتاب‌هایی مثل ریاض‌الصالحین را نزد ایشان می‌خواندند.

روزی جلسه‌ای عمومی با حضور حضرت مولانا در مسجد جامع برگزار شد و مسئولان جلسه به جست‌وجو پرداختند تا کسی در آغاز جلسه به تلاوت قرآن بپردازد. در این میان به سوی من اشاره شد و از من خواستند که تلاوت کنم و من که در آن زمان صدایم نسبتاً خوب بود، آیاتی از کلام‌الله‌ مجید را تلاوت کردم. یک‌بار هم خود جناب مولانا شخصاً به مسجد حاج‌ حسن‌خان آمدند و مقداری وجه نقد همراه داشتند که به گمانم مبلغ ۲۰ تومان بود که در آن زمان ارزش و اعتبار زیادی داشت. ایشان این مبلغ را به مسئول آن‌جا داد تا برای طلبه‌هایی که به تحصیل علم مشغول بودند، هزینه کنند. تعداد طلبه‌ها در آن سال در مسجد حاج حسن‌خان حدود ۱۰ نفر بود. خلاصه این‌که این قبیل دیدارها باعث شد شیفتگی و علاقۀ من نسبت‌به شخصیت حضرت مولانا عبدالعزیز روز به روز بیشتر شود.

پس از آن‌که تحصیلات مقدماتی را در مسجد حاج حسن‌خان گذراندم، برای ادامۀ تحصیل به مدرسۀ مجمع‌العلوم سرجوی سراوان، که مدیر آن مولانا محمّدشهداد مسکان‌زهی سراوانی (۱۳۰۲ـ ۱۳۶۶ش.) بود، رفتم. مولانا شهداد، فارغ‌التحصیل دارالعلوم دیوبند و عالم و فقیهی عالیقدر بود. من هفت ماه در این مدرسه درس خواندم و پس از آن برای ادامۀ تحصیل عازم پاکستان شدم.

در دوران تحصیل در پاکستان هرگاه به ایران می‌آمدم برای دیدار با حضرت مولانا عبدالعزیز به منزل ایشان می‌رفتم و در هر دیدار علاقه و شیفتگی من نسبت‌به ایشان قوت می‌گرفت. چند باری هم در همین دوران طلبگی من به دستور ایشان در جلسات و نشست‌هایی که در مسجد جامع برگزار می‌شد، به ایراد سخن پرداختم. دوران طلبگی بود و من هم با شور و شوق به دستور ایشان عمل می‌کردم. روزی در یکی از این نشست‌ها، من واقعه‌ای را برای حاضرین حکایت کردم که باعث تأثر حضرت مولانا شد. آن جریان از این قرار بود که می‌گفتند در دوران استعمار انگلیس بر شبه‌قارۀ هند، در پی توهین یک کتابدار انگلیسی در شهر لاهور به حضرت رسول مسلمانی تصمیم می‌گیرد به‌هر نحو ممکن وی را از پای درآورد. بنابراین به کتابخانه‌ای که آن فرد انگلیسی در آن مشغول به‌کار بوده، می‌رود و طبق نقشه‌ای از پیش طراحی شده، کتابی را برای مطالعه درخواست می‌کند، و وقتی آن انگلیسی برای آوردن کتاب موردنظر به بخش مخزن کتابخانه می‌رود، این مسلمان به وی حمله می‌کند و او را از پای درمی‌آورد. به‌دنبال این اتفاق، دولت انگلیسی هند این مسلمان غیور را دستگیر و به اعدام محکوم می‌کند. وقتی وی را به سوی چوبۀ دار می‌برند، وی با غرور و افتخار به آن‌جا می‌رود و می‌گوید من خوشحالم که جانم در راه دفاع از رسول‌الله فدا می‌شود. مردمی که آن‌جا حاضر بودند می‌بینند که در لحظۀ اعدام وی اشاره می‌کند که حضرت رسول را می‌بیند و هذا محمّد رسول‌الله می‌گوید. با دیدن این صحنه خدا می‌داند که چه ولوله‌ای در میان مردم به راه می‌افتد. من وقتی این واقعه را بیان کردم، حضرت مولانا که خود عاشق و دلباختۀ حضرت رسول بودند، به گریه افتادند.

 

جناب مولانا، چه شد که شما به تحصیل علوم دینی رو آوردید؛ علاقۀ شخصی بود یا تشویق پدر و مادر؟

پدرم علاقه و وابستگی خاصی به من داشت و بر همین اساس راضی نبود که از ایشان دور شوم. من روخوانی سه جزء اول قرآن مجید را نزد ایشان فراگرفتم. پس از آن ایشان به من گفت که تو حالا اصول اولیۀ روخوانی قرآن را فراگرفته‌ای و از این پس خودت می‌توانی ادامه بدهی. در همین ایام من شنیدم که در یکی از روستاهای نزدیک روستای ما به نام روستای مؤمن‌آباد، شخصی به نام حاجی ملا عبدالکریم (پدر بزرگوار مولوی حافظ ‌احمد اسماعیل‌زهی، استاد دارالعلوم زاهدان) مکتب درسی دایر کرده است. من به اصرار از پدر خواستم که اجازه دهد به این مکتب بروم و گفتم که در این مکتب تنها برای یک نفر جا هست و قبل از این‌که کسی دیگری بیاید، اجازه دهید من به آن‌جا بروم. ایشان بالاخره اجازه داد و من به آن‌جا رفتم. پدرم در این دوران بیمار بود و به خانواده و اطرافیانش وصیت کرده بود که من برای این فرزندم خوابی دیده‌ام و شما شرایطی را فراهم کنید که او بتواند به درسش ادامه دهد. من در مکتب درس حاجی ملا عبدالکریم بودم که ایشان به من گفت پدرت بیمار است و تو باید به خانه بروی! من احساس کردم که اتفاقی افتاده است. حاجی ملا عبدالکریم مرا با کاروانی که به سمت روستای ما می‌رفت، همراه کرد. وقتی کاروان به روستای ما رسید، قبرستان سر راه بود و من از کنار آن گذشتم و متوجه شدم که یک قبر به قبرهای آن اضافه شده است، در آن‌جا یقین کردم که این قبر آرامگاه پدرم است و پدرم درحالی‌که من از ایشان دور بوده‌ام وفات کرده است، رحمه الله رحمۀ واسعۀ.

 

در مورد پدر و اجدادتان بیشتر برایمان بگویید؟

پدرم ملا فقیرمحمّد، فرزند ملا عبدالنبی، فرزند ملا جلال‌خان، فرزند ملا مندوست، فرزند ملا میردوست است. پدرم نزد پدرش ملا عبدالنبی و ایشان نزد پدرشان ملا جلال‌خان دانش دین را فرا گرفته و برای کسب علم به افغانستان سفر کرده‌اند. این بزرگواران انسان‌های صالح و حلال‌خواری بوده‌اند و به‌شدت از خوردن مال حرام پرهیز می‌کرده‌اند. نقل می‌کنند که یک بار پدرم به خاطر کاری به خانۀ یکی از بزرگان منطقه می‌رود و چون وقت غذا فرامی‌رسد و سفره را پهن می‌کنند، پدرم غذا نمی‌خورد. صاحب‌خانه از ایشان می‌پرسد که چرا غذا نمی‌خوری؟ پدرم جواب می‌دهد که راستش من دربارۀ اموال شما شبهه دارم و ترجیح می‌دهم چیزی نخورم!

پدرم انسان عابد و شب‌زنده‌داری بوده و شب‌ها به عبادت پروردگار متعال می‌پرداخته و روزها در بسیاری مواقع روزه بوده است. پدر و پدربزرگانم انسان‌های آرام، بی‌آزار و چند نسل ملا و پیش‌نماز مردم منطقه بوده‌اند؛ در ضمن صلح‌جو و مردم‌دار بوده‌ و مردم زمان‌شان از آنان متأثر بوده‌اند. پدرم ملا فقیرمحمّد هم‌عصر سردار جمّاخان، پدربزرگم ملا عبدالنبی، هم‌عصر سردار جیهل، و پدر پدربزرگم ملا جلال‌خان، هم‌عصر سردار بُلگاک بوده است. جمّاخان فرزند جیهِل، و جیهِل فرزند بُلگاک است.

در دورۀ سردار بُلگاک، قشون سردار آزادخان خارانی حاکم منطقۀ خاران به منطقۀ سرحد حمله می‌کنند و داروندار مردم منطقه را به تاراج می‌برند. سردار بُلگاک مردم منطقه را بسیج می‌کند و آنها به تعقیب قشون آزادخان می‌پردازند. سرانجام در یکی از منزل‌گاه‌های قشون، در منطقه‌ای به نام فَتْکُکْ و جلیجل، به آنها می‌رسند و در آن نزدیکی‌ها کمین می‌گیرند. پدربزرگم ملا جلال‌خان همراه این گروه، و از مشاوران خاص سردار بُلگاک بوده است. تصمیم بر این می‌شود که در خاک خودشان و با استفاده از یک تاکتیک به آنها حمله کنند تا هم بر آنان پیروز شوند و اموال‌شان را پس بگیرند و هم آنان راه برگشت و تعقیب این گروه را نداشته باشند. تاکتیک این‌گونه بوده که در وقت صبح هم‌زمان با طلوع خورشید، قشون آزادخان را دور بزنند و از سمت شرق درحالی‌که پشت به خورشید هستند به آنها حمله کنند؛ زیرا وقتی حمله از سمت شرق صورت بگیرد، نور خورشید در چشم طرف مقابل می‌افتد و مانع دفاع مؤثر آنها می‌شود. خلاصه این‌که با این تاکتیک، و با رمز «یاالله خیر»، این گروه از مبارزان مردمی به سپاه آزادخان حمله می‌کنند و آنان که از این حمله غافل‌گیر شده‌اند، تجهیزات جنگی و اموال به‌غارت‌رفته را بر جای می‌گذارند و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند، و در این میان، بنابر روایتی، بیش از هفتاد نفر از افراد آزادخان کشته می‌شوند و اموال به‌غارت‌رفته پس گرفته می‌شود.

پس از گذشت مدتی سردار بُلگاک همراه عده‌ای از بزرگان منطقه و با تکیه بر رسم و فرهنگ بلوچی «زَهْم و کَپُن/شمشیر و کفن»، پیش آزادخان می‌رود و با اظهار تأسف از کشته شدن افراد قشونش، خواستار عفو و بخشش می‌شود و یا این‌که از آنان قصاص گرفته شود. آزادخان نیز به احترام این رسم و فرهنگ و این‌که آنان با پای خود به خانۀ وی برای صلح آمده‌اند، با اولیای دم به مشورت و گفت‌وگو می‌پردازد و سرانجام رضایت آنها را می‌گیرد و به بخشش حکم می‌کند. سپس دو طرف به نشانۀ دست‌یافتن به صلح، به سوی یک هدف تیراندازی می‌کنند که افراد سردار بُلگاک هدف را به‌طور دقیق می‌زنند، و آزادخان با مشاهدۀ این صحنه، می‌گوید که با همین تیراندازان ما را بدبخت کردید.

 

در منطقۀ مکّران و بلوچستان جنوبی و مرکزی، گرایش به علوم دینی و تحصیل آن پیشینۀ بیشتری دارد، و از گذشته تحت تأثیر علمای شبهقارۀ هند بوده است. ارتباط مردم منطقۀ سرحد بلوچستان با علم و دانش دینی در زمان پدر بزرگوار شما و پیش از آن تحت تأثیر چه منطقهای بوده است؟

منطقۀ سرحدزمین مدت‌ها تحت تأثیر فرهنگ دینی افغانستان بوده است و ملاهای این منطقه یا در افغانستان تحصیل کرده‌اند یا شاگرد تحصیل‌کردگان افغانستان بوده‌اند. در آن زمان تأثیرات دینی و علمی علمای هند در این منطقه چندان وجود نداشته و بعدها به این منطقه رسیده است. اولین عالمان تحصیل‌کرده در هند و پاکستان که به منطقۀ سرحد آمده‌اند، مولانا عبدالعزیز، مولانا یارمحمّد رخشانی و مولانا محمّدعیسی شهنوازی (۱۳۱۰ـ ۱۳۷۶ش.) بوده‌اند.

 

قاضی خیرمحمّد حسنزهی و قاضی شاهمحمّد عالیزهی که پیش از مولانا عبدالعزیز در زاهدان بودهاند کجا تحصیل کردهاند؟

مولانا خیرمحمّد حسن‌زهی (۱۲۴۵ـ ۱۳۰۶ش.) که پیش از قاضی شاه‌محمّد (متوفای ۱۳۴۰ش.) در این منطقه فعالیت داشته، ظاهراً از علمای هند و پاکستان و همچنین افغانستان استفاده کرده‌اند؛ اما من اطلاعات زیادی دربارۀ فعالیت‌های ایشان ندارم. قاضی شاه‌محمّد نیز که پیش از مولانا عبدالعزیز، امام‌جمعۀ زاهدان بودند و تولیت مسجد جامع زاهدان را برعهده داشتند، در افغانستان تحصیل کرده بودند. بسیاری از ملاهای این منطقه نزد قاضی شاه‌محمد درس خوانده‌اند. سطح دانش دینی بسیاری از ملاهای منطقه در آن زمان در حد روخوانی قرآن‌مجید و آشنایی با احکام اولیۀ فقهی و مسائل ضروری دین بوده است، و در همین حد نیز در دینداری مردم نقش داشته‌اند.

 

ـ در آن دوران فضای دینی در منطقه چگونه بود و چه شد که شما برای ادامۀ تحصیل به پاکستان رفتید؟

فضا و آگاهی دینی در کل منطقه ضعیف بود و به مرور رشد کرد. رفتن ما به پاکستان برای تحصیل علوم دینی از برکات حضور مولانا عبدالعزیز در این منطقه بود. ما شنیدیم که مولانا عبدالعزیز در هند و پاکستان تحصیل کرده است و چون ایشان الگو و نمونۀ ما بود،‌ ما هم سعی کردیم راهی را برویم که ایشان رفته‌ است. یک جامعه همیشه به الگو و نمونه نیاز دارد؛ اگر الگو و نمونه نباشد، کسی نمی‌داند چه مسیری را در پیش بگیرد.

 

ـ آیا شما کتاب و درس خاصی را نزد مولانا عبدالعزیز فراگرفتید؟

نه، این سعادت نصیب بنده نشد و کتابی را به‌صورت درس از ایشان فرا نگرفتم، اما باید بگویم مولانا مربّی و مرشد ما در همۀ زمینه‌ها بودند. ایشان شخصیتی جهانی بودند و صلاحیت‌های بسیار بالایی داشتند و آنچه الله‌‌تعالی از محضر ایشان به بنده عنایت کرده است، به مقدار استعداد کم بنده بوده است.

 

ـ مولانا عبدالعزیز در بعد تربیتی و اصلاحی و ارشاد و راهنمایی اقشار مختلف مردم چه برنامههایی داشتند؟

حضرت مولانا همواره می‌فرمود که «یک مَن علم را ده من عقل باید» و گاه می‌فرمود «صد من عقل باید» تا یک انسان و به‌ویژه یک عالم بتواند در کارش موفق باشد و دیگران را به مسیر درست راهنمایی کند؛ و خود ایشان مصداق کامل این سخن بودند. از افادات و ارشادات حضرت مولانا همۀ مردم با هر سطحی از درک و دانش بهره‌ می‌بردند. به‌جز سخنرانی‌های ایشان در مراسم‌ نماز جمعه و عیدین و موعظه و ارشاد عموم مردم، صبح روز جمعه به‌طور مرتب در مهمان‌خانۀ منزل ایشان نشستی تربیتی ـ اصلاحی برگزار می‌شد و جمع قابل توجهی به‌طور منظم در آن شرکت می‌کردند. این نشست حدوداً یک ساعت طول می‌کشید و در آن کتاب‌های برخی از بزرگان در باب تزکیه و اصلاح، از جمله کتاب «إکمالُ الشِّیَّم» شیخ ابن‌عطاءالله اسکندری (عارف برجستۀ مصری قرن هفتم)، ‌خوانده و تشریح می‌شد. بعضی وقت‌ها خود ایشان فرازی از مطالب کتاب را می‌خواندند و گاه به یکی از علمای حاضر دستور می‌دادند که مطلبی را بخوانند و سپس خود ایشان به توضیح و تشریح بخش‌های قرائت‌شده می‌پرداختند. در بقیۀ ایام هفته، حضرت مولانا به‌طور معمول برای امامت نماز عصر و مغرب به مسجد جامع می‌آمدند و بعد از نماز عصر تا نماز مغرب در مسجد می‌نشستند. اقشار مختلف مردم که برای ادای نماز به مسجد جامع می‌آمدند، از این فرصت نهایت استفاده را می‌کردند و پیرامون ایشان حلقه می‌زدند و حضرت مولانا به ارشاد و راهنمایی آنان می‌پرداختند و با آنان گفت‌وگو می‌کردند. در این دوران منزل حضرت مولانا در خیابان رزمجومقدم جنب مسجد نور (معروف به مسجد زرگرها) بود و ایشان مسیر منزل تا مسجد جامع را قدم‌زنان می‌پیمودند. خداوند متعال چنان ظاهر زیبا و شمائل نیکویی به مولانا بخشیده بود که اگر ایشان از خیابانی گذر می‌کردند، مردم در دو طرف خیابان به‌سوی ایشان خیره می‌شدند. ایشان با چنان وقاری قدم برمی‌داشتند که انسان از راه رفتن‌شان حظ می‌برد.

مولانا از ۱۳۳۴ تا ۱۳۵۶ در مسجد نور بعد از نماز صبح درس تفسیر قرآن داشتند و جمعی از مشتاقان از دور و نزدیک، خصوصاً ائمۀ مساجد و ملاهای شهر، در این درس شرکت می‌کردند. در سال ۱۳۵۶ مسجد مدنی به دست مولانا تأسیس شد و ایشان در کنار مسجد منزلی برای خود ساختند و به این منزل نقل مکان کردند؛ از آن پس درس تفسیر مولانا در مسجد مدنی دایر بود.

مولانا همچنین از سال ۱۳۳۸ هـ.ش. در رادیو زاهدان، عصر روزهای پنجشنبه، جهت وعظ و ارشاد مردم و بیان مسائل دینی، به زبان بلوچی برنامه داشتند. در آن زمان اکثر مردم از پیر و جوان و زن و مرد در شهر و روستا در تلاش بودند رادیویی تهیه کنند و یا در جایی که رادیویی هست جمع شوند و از وعظ و سخنان مولانا استفاده کنند. مولانا به زبان بلوچی و تا حدودی با لهجۀ سربازی سخن می‌گفتند، ولی گفتار ایشان چنان فصیح و گیرا بود که برای همۀ بلوچ‌زبانان قابل فهم بود. این برنامه‌ها تأثیرات بسیاری در داخل و خارج کشور بر جای گذاشت. بسیاری از بلوچ‌های ساکن پاکستان، افغانستان، ترکمنستان، کشورهای عربی و حتی مهاجران بلوچی که در برخی نقاط آفریقا زندگی می‌کردند از  این برنامه‌ها استفاده می کردند.

 

ـ در مورد شخصیت مولانا عبدالعزیز، بسیار گفته و یا نوشته شده است، میخواهیم از زبان شما به تعریف جامعی از شخصیت ایشان برسیم.

بنده با شخصیت حضرت مولانا ارتباط و محبت خاصی داشته و دارم و سال‌ها در خدمت ایشان بوده‌ام؛ بر همین اساس می‌گویم که من تا حالا کسی را به جامعیت ایشان ندیده‌ام. مولانا عبدالعزیز شخصیتی جامع و بی‌نظیر بودند. در تاریخ بلوچستان، عالِمی جامع و هم‌پایۀ حضرت مولانا به‌طورکلی وجود نداشته است. من در سفرهای حج و برخی سفرهای دیگر، با بسیاری از علما و بزرگان ملاقات کرده‌ام، اما جامعیت حضرت مولانا را کمتر دیده‌ام. ایشان عشق و محبت خاصی با حضرت رسول داشتند و واقعاً عاشق رسول‌الله بودند. مولانا هم از لحاظ علم،‌ هم از لحاظ عقل و تدبیر، و هم از لحاظ ترس و خشیت از پروردگار متعال، فوق‌العاده بودند. ‌

 

ـ حضرتعالی چه عواملی را در شکلگیری شخصیت جامع مولانا عبدالعزیز مؤثر میدانید؟

نخستین عامل، نبوغ و استعداد ذاتی خود مولانا عبدالعزیز بوده است؛ به‌هرحال استعداد ذاتی شرط است. عامل دوم این‌که ایشان فرزند پدر و مادری استثنایی بودند. پدر ایشان مولانا عبدالله شخصیتی عجیب و بسیار وارسته بوده است؛ هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ معنوی. مولانا می‌گفت که‌ پدر بزرگوارشان به مدت ۲۰ سال صوم داودی داشته‌ است. همچنین ایشان هرگاه نیت و تمنّا می‌کرد، حضرت رسول را در خواب زیارت می‌کرد. مادر مولانا عبدالعزیر نیز از اولیای خدا و زنی بسیار مخلص، عابده و دیندار بوده است و با فقرا، بیوه‌زنان و همسایگان همدردی و همکاری می‌کرده و در رفع حاجات‌شان می‌کوشیده است و همواره در خانه یتیم پرورش می‌داده است.

عامل دیگر را باید در تأثیر اساتید و مربیان علمی، فکری و معنوی ایشان جست‌وجو کرد. مولانا در دارالعلوم دیوبند و جامعۀ امینیۀ دهلی تحصیل کرده و از اساتید برجستۀ آن‌جا فیض یافته بود. مولانا شاگرد خاص مفتی کفایت‌الله دهلوی (۱۲۵۳ـ۱۳۳۱هـ.ش/ ۱۸۷۵ـ۱۹۵۲م.)، مفتی اعظم دیار هند و رئیس جمعیت علمای هند، بودند. ایشان به‌قدری تحت تأثیر اساتید خود و فنا در ارادت و محبت آنان بودند که وقتی از آنان یاد می‌کردند، منقلب می‌شدند.

من از جامعۀ امینیه طی سفری که چند سال پیش (فروردین ۱۳۸۷) به هند داشتم، بازدید کردم. مرکز علمی ـ آموزشی نسبتاً بزرگی بود، اما هرچه تلاش کردم نتوانستم اتاقی را که حضرت مولانا در آن اقامت داشته است، پیدا کنم.

این نکته را نیز باید عرض کنم که مسئولان دارالعلوم دیوبند در همایش بین‌المللی جشن صدسالگی دارالعلوم دیوبند (جمادی‌الأول ۱۴۰۰هـ.ق./ مارس ۱۹۸۰م.) که بسیاری از شخصیت‌های برجستۀ جهان اسلام در آن حضور یافتند، از مولانا عبدالعزیز نیز دعوت کردند که مولانا تشریف بردند و در این همایش عظیم شرکت کردند.

 

ـ در این سالها، بهجز این سفر، مولانا سفر دیگری به هند و پاکستان داشتند؟

آخرین سفر مولانا به هند، همین سفر ایشان جهت شرکت در همایش جشن صدسالگی دارالعلوم دیوبند بود. به پاکستان چند سفر داشتند. در سفر پاکستان، مولانا با علما و شخصیت‌های بسیاری دیدار داشتند از جمله قریب به دو ماه در درس تفسیر شیخ‌القرآن مولانا غلام‌الله‌خان (متوفای۱۴۰۰هـ.ق./۱۹۸۰م)در راولپندی شرکت کردند. سپس به لاهور رفتند و حدود دو هفته در درس تفسیر مولانا احمدعلی لاهوری (متوفای ۱۳۸۱هـ.ق./۱۹۶۲م.) حضور یافتند و در ضمن با ایشان بیعت کردند و از اجازۀ خلافت ایشان نیز برخوردار شدند. مولانا وقتی از سفر بازمی‌‌گشتند، تأثرات خود را از علما و بزرگانی که با آنها ملاقات کرده بودند،‌ بیان می‌کردند.

 

ـ آیا شما در این سفرها ایشان را همراهی میکردید؟

من در سفرهایی که مولانا به هند و پاکستان داشتند با ایشان همراه نبودم، اما در چند سفر حج خدمت ایشان بودم. البته در یک کاروان با ایشان همراه نبودم، چون خودم روحانی کاروان دیگری بودم. در حرمین شریفین خدمت ایشان می‌رسیدم و از نزدیک شاهد اعمال و عبادات ایشان بودم. همراهی با حضرت مولانا در سفر حج، برای همۀ همراهان ایشان خود حج مستقلی بود؛ یعنی هر کس با ایشان در سفر حج همراه بود، علاوه‌بر انجام اعمال حج،‌ همین همراهی او با مولانا از لحاظ معنوی و تأثیرات روحانی یک حج جداگانه برای او بود. ارشادات و اعمال و رفتار مولانا در سفر مبارک حج واقعاً آموزنده و انسان‌ساز بود. ایشان وقتی وارد سرزمین حرمین شریفین می‌شدند، کاملاً در فضای قدسی و ملکوتی آن ذوب و به‌کلّی دگرگون می‌شدند. نه جایی می‌رفتند و نه کار خاصی جز عبادت و بندگی پروردگار متعال و وعظ و ارشاد مردم انجام می‌دادند.

 

ـ یکی از ویژگیهای مولانا عبدالعزیز صلابت در باورها و مواضع حق، و میانهروی در رفتار بوده است؛ دربارۀ این ویژگی ایشان برایمان بیشتر توضیح دهید.

مولانا در مکتب فکری علمای دیوبند تربیت شده و از محضر اساتید برجسته‌ای فیض یافته بود که به صلابت در اعتقاد صحیح، و میانه‌روی در رفتار درست شناخته می‌شدند. شخصیت‌هایی که در یک زمان هم در اوج قله‌های علم و فقاهت قرار داشتند، و هم در عرصۀ اجتماع و سیاست و رهبری جامعه و تعامل با اقشار مختلف و پیروان سایر ادیان و مذاهب موجود در شبه‌قارۀ هند با میانه‌روی برخورد می‌کردند. این ویژگی بارز تمام علمای دیوبند بوده و آنان همواره بین افراط و تفریط حرکت کرده‌اند. میانه‌رو بوده‌اند و دیدگاه‌های فقهی‌شان همیشه متعادل بوده است. دیدگاه‌های عرفانی و سیاسی‌شان نیز متصف به همین صفت بوده است. در این سلسله اعتدال در همۀ زمینه‌ها حرف اول را می‌زده است. در فقه جمود نداشته‌اند. در تصوف عملکردشان عاری از جمود و افراط و تفریط بوده است. در سرزمین هندوستان با هندوها رابطه‌ای مسالمت‌آمیز داشته‌اند. اینک شاگردان و جانشینان آنان نیز این رابطۀ مسالمت‌آمیز و به‌دور از تنش را حفظ کرده‌اند. مولانا هم شاگرد همان بزرگان بودند و دیدگاه‌های‌شان متصف به همان صفات بود. در مورد فرَق اسلامی بسیار با اعتدال رفتار می‌کردند که پیروان تمام این فرَق مولانا را پدر معنوی خود می‌دانستند و وقتی مولانا وفات کردند، اشعار و سروده‌هایی که برادران اهل‌تشیع در وصف ایشان سرودند، کم‌رنگ‌تر از اشعار و سروده‌های اهل‌سنّت نبود. مولانا اجازه نداده بود که در این شهر برای کسی مشکلی مذهبی ایجاد شود. سیک‌های مقیم زاهدان پس از وفات حضرت مولانا می‌گفتند اکنون چه کسی حامی و پناه‌گاه ما خواهد بود. آنان همواره در زمان حیات مولانا شکایات خود را نزد ایشان مطرح می‌کردند و مولانا از حقوق‌شان دفاع می‌کردند.

 

ـ شیوۀ مولانا در برخورد با بدعت و انحراف چگونه بود؟

مولانا در حق‌گویی بسیار شجاعانه و مدبّرانه عمل می‌کردند. اگر کسی شجاعت و صراحت بیان داشته باشد، ولی از عقل و تدبیر بهرۀ کافی نداشته باشد، بدون شک مشکلاتی می‌آفریند. مولانا عبدالعزیز علاوه‌بر شجاعت، از عقل و تدبیر فوق‌العاده‌ای بهره‌مند بودند. جریان‌های منحرف و مخالف را وقتی نقد می‌کردند، به‌نحوی این کار را انجام می‌دادند که تمام جوانب را مدنظر داشتند و سعی می‌کردند طرف مقابل را متأثر کنند، نه این‌‌که از خود متنفر کنند و برانند. در آن زمان در این منطقه افرادی با نام خلیفه بودند که برخی مردم به آنها مراجعه می‌کردند. در بین آنها انسان‌های نیک و صالحی بود، اما اکثر بی‌سواد بودند و عده‌ای از آنان نیز تظاهر به صلاح می‌کردند و گرفتار برخی امور خلاف شرع بودند. مولانا عبدالعزیز خیلی تلاش کردند که آنان را با علم و دین بیشتر آشنا کنند و به مسیر شریعت اسلامی سوق دهند. تخریب‌شان نمی‌کردند بلکه به اصلاح‌ آنان می‌پرداختند. خلیفه‌های نیکو‌سرشت و صالح، پس از آن با مولانا ارتباط نزدیک برقرار کردند و با ایشان صمیمی شدند. مولانا وقتی در زاهدان فعالیت‌های دینی و اصلاحی خود را آغار کردند، تمام مردم ارادتمند و هوادار ایشان شدند.

 

تعامل مولانا عبدالعزیز با حکومت وقت و رژیم پهلوی چگونه بود؟

تعامل و رفتار مولانا با حکومت حکیمانه و مدبرانه بود و سیاست‌های غلط آن را مورد انتقاد قرار می‌‌داد. از خود شاه هیچ‌گاه به‌صورت علنی انتقاد نمی‌کرد و می‌گفت این شیوه، سنّت حضرت ابراهیم علیه‌السلام است؛ چراکه وقتی ایشان به جنگ بت‌ها رفتند، بت بزرگ را تخریب نکردند. مولانا وقتی سایر مسئولان حکومتی را مورد انتقاد قرار می‌داد، می‌گفت این‌ها بر خلاف منویات شاه رفتار می‌کنند و خداوند ریشۀ این ظلم را می‌کند.

وقتی عشایر قشقایی علیه حکومت پهلوی در منطقۀ فارس به‌پا خواستند، خُزیمه علَم به نمایندگی از حکومت به این منطقه آمد و‌ با تقسیم پول بین مردم، جمع زیادی از عشایر منطقه را علیه قشقایی‌ها بسیج کرد. روز عید، همین افراد در حال آماده‌باش و با لباس نظامی به مصلای زاهدان آمدند. مولانا سخنان بسیار تندی را ایراد کردند و فرمودند‌ تمام کسانی که آمادۀ جنگ با عشایر قشقایی هستند، اگر در این جنگ کشته شوند، موت‌شان موت جاهلی است و اگر فردی از عشایر قشقایی را بکشند، خون آن شخص بر گردنشان خواهد بود و در قیامت باید پاسخ‌گو باشند. این سخنان چنان کوبنده و تأثیرگذار بود که پس از ادای نماز عید، این افراد متفرق شدند و لباس‌های نظامی را درآوردند و دور انداختند. به‌دنبال این اتفاق خُزیمه‌علَم که آبروی خود را ازدست‌رفته دید، از زاهدان فرار کرد. در شهر شایعه کردند که مولانا عبدالعزیز را دستگیر کرده‌اند، ولی فضا طوری بود که کسی جرأت چنین کاری را نداشت.

 

یکی دیگر از ویژگیهای مولانا عبدالعزیز، شخصیت ایشان به عنوان یک دعوتگر خیرخواه و مخلص، و ارتباط ایشان با نهضت جهانی دعوت و تبلیغ و ملاقات ایشان با مولانا محمّدالیاس کاندهلوی است؛ در این باره برایمان بیشتر توضیح دهید.

مولانا در زمان تحصیل در هند، شب‌های جمعه به مرکز دعوت و تبلیغ در نظام‌الدین دهلی می‌رفته و با مولانا محمّدالیاس (۱۳۰۳ـ۱۳۶۳هـ.ق/ ۱۸۸۵ـ۱۹۴۴م.)، بنیان‌گذار نهضت دعوت و تبلیغ، بسیار ملاقات داشته است. ایشان با مولانا محمّدیوسف (۱۳۳۵ـ۱۳۸۴هـ.ق./ ۱۹۱۷ـ۱۹۶۵م.) فرزند و جانشین مولانا محمّدالیاس نیز در یک جماعت تشکیل شده بودند.

 

آن واقعۀ مشهور که مولانا الیاس به ایشان گفته است وقتی به ایران بازگشتی و جماعتهای ما آنجا آمدند، نصرتشان کن، حتماً در یکی از همین دیدارها اتفاق افتاده است؛ شما هم حکایت این واقعه را از ایشان شنیدهاید؟

من بارها این حکایت را از زبان ایشان شنیده‌ام. مولانا نقل می‌کرد که مولانا الیاس شخصیت بسیار عجیبی داشت. اگر کسی ایشان را می‌دید گمان می‌کرد تمام زندگیش تار‌ومار شده و به تاراج رفته است؛ زیرا ایشان بسیار فکرمند و نگران امت اسلامی بود. کمی لکنت زبان داشت و کم سخن می‌گفت، اما سخنانش تأثیرات عجیبی بر مخاطب‌ می‌گذاشت. مولانا می‌فرمود: باری مولانا الیاس مرا دعوت داد و از من خواست با گروهی در راه دعوت همراه و تشکیل شوم. گفتم:‌ حضرت! من مشغول تحصیل در جامعۀ امینیه هستم و حدیث می‌خوانم. مولانا الیاس فرمود: بسیار خوب! پس هرگاه به ایران رفتی و جماعت ما به آن‌جا آمد، نصرتش کن. مولانا می‌فرماید من تعجب کردم و گفتم: حضرت! این جماعت را در همین‌جا کمتر می‌شناسند، چگونه این جماعت به ایران و بلوچستان می‌رسد. مولانا الیاس فرمود: ان‌شاءالله اولین جماعت ما که پای پیاده عازم حرمین شریفین شود، در مسیر، به بلوچستان خواهد آمد و از آن‌جا، پس از گذر از دریا، ریگستان عربستان را طی خواهد کرد و وارد حرمین شریفین خواهد شد.

مولانا عبدالعزیز می‌فرمود وقتی من به سرباز آمدم، بعد از مدت‌ها درحالی‌که این سخن مولانا الیاس را از یاد برده بودم، [در حدود سال ۱۳۳۲ش./ ۱۹۵۳م. و یک دهه پس از وفات مولانا محمّدالیاس] جماعتی از هندوستان به منطقۀ سرباز آمد و مدتی در این منطقه به دعوت و تبلیغ پرداخت. من با آنها همراه شدم و ناگهان سخن مولانا الیاس در خاطرم تداعی شد و گفتم بله این همان جماعتی است که مولانا الیاس پیش‌بینی کرده بود و گفته بود با گذر از بلوچستان به‌سوی حرمین شریفین خواهد رفت. وقتی جریان آن دیدار و پیش‌بینی مولانا الیاس را برای اعضای جماعت بازگو کردم، همه متأثر شدند و بلافاصله آنچه را که من برای آنها تعریف کرده بودم، یادداشت کردند و طی نامه‌ای از همان‌جا به مرکز نظام‌الدین در دهلی فرستادند. با رسیدن این نامه به مرکز نظام‌الدین، این واقعه به نقل از مولانا عبدالعزیز بارها در محافل جماعت تبلیغ بیان شد و در ضمن سبب شهرت حضرت مولانا در میان فعالان جماعت تبلیغ گردید.

مولانا می‌فرمود که وقتی من این واقعه را بیان کردم و مردم منطقه نیز در جریان اهمیت این کار قرار گرفتند، چیزی حدود صد نفر از منطقۀ سرباز با این جماعت تشکیل شدند و تا زمانی‌که جماعت در این منطقه فعالیت می‌کرد، آنها جماعت ‌را همراهی و نصرت می‌کردند.

مولانا عبدالعزیز با ‌توجه به این‌که در دوران طلبگی با بنیان‌گذار جماعت تبلیغ ملاقات کرده بودند، ارتباط ویژه‌ای با جماعت تبلیغ داشتند و از این حرکت متأثر بودند. ایشان از حکیم‌الامت مولانا اشرف‌علی تهانوی (۱۲۸۰ـ۱۳۶۲هـ.ق./ ۱۸۶۱ـ۱۹۴۳م.) حکایت می‌کردند که باری فرمودند: «مولانا الیاس، هماری یأس کو آس ســ بدل دیا (مولانا الیاس [با نهضت دعوت و تبلیغ]، یأس و ناامیدی ما را به امید تبدیل کرد).» همچنین از مفتی کفایت‌الله جملاتی را با همین مضمون نقل می‌کردند. می‌گویند که مفتی کفایت‌الله ابتدا چندان رابطه‌ای با جماعت تبلیغ نداشت، اما بعدها سخت از آن متأثر شد. مولانا از یکی دیگر از بزرگان شبه‌قارۀ هند نقل می‌کردند که گفته‌اند: «شما نمی‌دانید که مولانا الیاس روزانه چه مسافت طولانی‌ای را به‌سوی مقام قرب الله تعالی طی می‌کنند.»

 

حال که سخن از جماعت تبلیغ شد، برای ما جالب است بدانیم اولین جماعت تبلیغ چه زمانی به زاهدان آمده است؟

به گمانم اولین جماعت را زمانی که من در پاکستان مشغول تحصیل بودم، مولانا قاضی عبدالصمد سربازی (۱۲۸۱ـ۱۳۵۴ش./ ۱۹۰۲ـ ۱۹۷۵م.)، قاضی‌القضات حکومت کلات بلوچستان، به زاهدان می‌آورد. یک جماعت دیگر که اعضای آن از بزرگان و افراد باتجربه و کاربلد این نهضت بوده‌اند، نیز در همان دوران به زاهدان می‌آید. مرکز جماعت تبلیغ در زاهدان نیز در دهۀ ۴۰ راه‌اندازی می‌شود. اولین مرکز نیز در زاهدان مسجد جامع فاروقیه (معروف به مسجد سیّدحاجی که امامت آن با مولانا یارمحمّد رخشانی است) بوده که در خیابان بهشتی فعلی واقع است. اولین امیر جماعت تبلیغ در زاهدان خلیفه دلشاد، و دومین امیر حاجی عبدالله میربلوچزهی بوده است. پس از این دو نفر، سال‌هاست که حاجی عبدالرئوف مسئولیت مرکز جماعت تبلیغ زاهدان را برعهده دارند.

 

رویکرد مولانا عبدالعزیز در باب عرفان و تصوّف و تزکیه چگونه بود و در این باب با چه شخصیتهایی ارتباط داشتند؟

مولانا عبدالعزیز از مولانا احمدعلی لاهوری و مولانا قاری محمّدطیب قاسمی (متوفای ۱۴۰۳هـ.ق./۱۹۸۳م. و نوۀ بنیان‌گذار دارالعلوم دیوبند مولانا محمّدقاسم نانوتوی، و مدیر دارالعلوم دیوبند به مدت شش دهه) اجازۀ رسمی بیعت و ارشاد داشتند. به مولانا عبدالقادر رائی‌پوری (متوفای ۱۳۸۲هـ.ق./۱۹۶۲م.) نیز ارادت داشتند و در مکّۀ مکرّمه با ایشان ملاقات کرده بودند. مولانا رائی‌پوری به مولانا عبدالعزیز توصیه کردند که با مولانا سیّدابوالحسن ندوی (۱۳۳۳ـ۱۴۲۰هـ.ق/ ۱۹۱۴ـ۱۹۹۹م.) که آن روزها ایشان نیز برای ادای مناسک حج در حرمین شریفین حضور داشتند،‌ ارتباط داشته باشند. مولانا ندوی از فیض‌یافتگان برجسته و بی‌نظیر مولانا عبدالقادر رائی‌پوری در بعد تزکیه و اصلاح بودند؛ به‌همین اساس مولانا رائی‌پوری به دیگران توصیه می‌کردند که از ایشان کسب فیض کنند.

در سفری که من چند سال پیش (فروردین ۱۳۸۷) به هند داشتم، وقتی در “سمینار تبیین افکار و اندیشه‌های امام سیّدابوالحسن ندوی” این واقعه را بیان کردم، علما و بزرگان ندوۀ‌العلماء با شور و شعف و ابراز احساسات از این سخن استقبال کردند. ذکر این واقعه که بیانگر جایگاه مولانا ندوی نزد مولانا رائی‌پوری، و همچنین ارتباط مولانا عبدالعزیز با این دو شخصیت بی‌نظیر بود، برای آنان بسیار جالب بود.

مولانا عبدالعزیز از مولانا ندوی بسیار متأثر بودند و بیشتر در سفرهای حج و جلسات سازمان رابطۀ عالم اسلامی با ایشان دیدار می‌کردند. مولانا می‌گفت که مفتی اعظم عربستان شیخ عبدالعزیزبن‌باز (۱۳۳۰ـ۱۴۲۰هـ.ق./۱۹۱۲ـ۱۹۹۹م.) نیز بسیار از شخصیت مولانا ندوی متأثر بودند و باری در یکی از جلسات سازمان رابطۀ عالم اسلامی وقتی مولانا ندوی صحبت کردند، به‌شدت از سخنان ایشان متأثر شدند و گریه کردند. شیخ عبدالعزیزبن‌باز از پایۀ‌ علمی بسیار بالایی برخوردار بودند و اشراف کاملی بر مسائل شرعی داشتند.

 

آیا مولانا عبدالعزیز به دیگران هم بیعت میدادند؟

باید تصریح کنم که وجود مولانا و تعلیم و تربیت ایشان به‌طور کلی در مسیر تزکیه و اصلاح و وارستگی بود. تمام فعالیت‌هایی که مولانا انجام می‌داد از تدریس گرفته تا تبلیغ و سخنرانی و وعظ و نصیحت به گونه‌ای بود که مخاطب را به‌سوی معرفت الهی سوق می‌داد و بدون شک این درست همان مقصد اصلی تصوّف و عرفان است. باری مولانا حاجی غلام‌محمّد سربازی، پدر بزرگوار حافظ محمّداسلام (استاد دارالعلوم زاهدان) و جمعی دیگر از ارادتمندان حضرت مولانا، با اصرار زیاد خواستار بیعت با مولانا شدند که ایشان در کمال تواضع و فروتنی این درخواست را نپذیرفتند. سرانجام حاجی غلام‌محمّد به مولانا قاری محمّدطیب، مرشد حضرت مولانا، نامه نوشت و از ایشان درخواست کرد که به مولانا عبدالعزیز توصیه کنند به ارادتمندانشان بیعت بدهند. مولانا قاری محمّدطیب طی نامه‌ای که حاجی غلام‌محمّد متن آن را در کتاب جذب‌القلوب آورده است، به مولانا عبدالعزیز می‌نویسند: «محترم المقام زید مجدکم السامی… سلام مسنون، نیاز مقرون. مکتوب گرامی به دیوبند رسیده تا بمبئی دستیابی شد، مسرت‌ها حاصل شده و از خبر صحت و عافیت مسرت بر مسرت افزود، والحمدلله علی ذلک. حق تعالی این صحت جسمی را وسیلۀ صحت روحانی گرداند، و ما ذلک علی الله بعزیز. مردمان را که درخواست کنند بالضرور قبول فرمایید و تلقین ذکر به طریق مشایخ سلسله بفرمایید. برای جناب شما و برای مسترشدین نافع خواهند شد، در این بخل ورزیدن مناسب نیست، مانع ترقی خواهد شد. جذبۀ صلاح به جذبۀ صلاح قرین شده ترقی خواهد پذیرفت، ان‌شاءالله. به برکت اصلاح و تلقین، جناب شما را نیز ترقیات گوناگون حاصل خواهد شد. آوازۀ «آن‌کس که خود گم‌ست که را رهبری کند» نیز رهبر اصلاح می‌باشد. نبی کریم هستند و با وجود کمالات ختم نبوّت می‌فرمایند: «اللهم اجعلنی فی عینی صغیراً و فی أعین النّاس کبیراً». این صغر نفس به وقت اصلاح اخوان هم زینۀ (پلّۀ) ترقی و ارتقاء می‌باشد. این حقیر از دعوات صالحه ان‌شاءالله تقصیر نخواهد نمود و برای دعا اهلیت شرط نیست، حق تعالی‌شأنه آواز گنگان را نیز می‌شنود و به فضل و کرم به اجابت و قبولی می‌رساند. خلاصۀ همۀ این نصیحت‌ها تقوا و طهارت است، بعد از آن کار پیدا می‌شود. حق تعالی همت باطن بدهند که کارخانۀ تقوا و طهارت برپا شود. امید که مزاج گرامی به عافیت باشد. پرسان‌حال و حاضرین مجلس را سلام برسانید و به خدمت مولانا غلام‌محمّد سربازی خاص سلام، ممنون و شوق ملاقات بفرمایند و استدعاء دعا کنند. در دارالعلوم [دیوبند]، الحمدلله به همه حال عافیت است. من از بمبئی به علالت آنفولانزا مبتلا شده به دیوبند رسیدم و تا حال علالت کم و بیش باقی است از این جهت ارسال عریضه تأخیر شد معاف فرمایند. والسلام. محمّدطیب مهتمم دارالعلوم دیوبند ۱۴/۱۲/۱۳۹۲هـ.ق. [برابر با ۲۹ دی ۱۳۵۱/ ۱۹ ژانویه ۱۹۷۳].»

با وجود این توصیه، مولانا می‌فرمود که در این ‌باره شرح صدر برای من حاصل نمی‌شود، چون فرصت این کار را ندارم و کسی که می‌خواهد این کار را انجام دهد، باید تمام وجودش را وقف این کار کند.

 

بعضی این موضوع را اینگونه تحلیل میکنند که شاید مولانا عبدالعزیز احساس کرده که مردم این منطقه دارای روحیه و مزاج خاصی هستند و این موضوع برای آنها جا نیفتاده و با این فرهنگ کاملاً آشنا نیستند و اگر بیعت کنند و پس از آن نسبتبه آن بیاعتنایی کنند، بیشتر متضرر میشوند؟

نه! به‌نظر من این برداشت درستی نیست. مولانا شب و روز پذیرای مردم بودند و نزاع‌ها و اختلافات مردمی را حل‌وفصل می‌کردند. به مشکلات مردم رسیدگی می‌کردند و امور آنان را پیگیری می‌کردند. کسی که چنین مشغولیت‌هایی دارد نمی‌تواند فعالیت مستقلی در زمینۀ بیعت و ارشاد داشته باشد. مردم شب‌ و روز به مولانا فرصت استراحت هم نمی‌دادند. مشکلات سیاسی را باید مولانا حل‌وفصل می‌کردند. ایشان رهبر و راهنمای دینی و سیاسی مردم و دلسوز تمام جامعۀ اهل‌سنّت بودند. بیشتر مردم منطقه از وجودشان استفاده می‌کردند. مردم نه شب‌ها به ایشان اجازۀ استراحت می‌دادند و نه روزها.‌ از گوشه‌گوشۀ این منطقه نزد ایشان می‌آمدند و مشکلات خود را مطرح می‌کردند. مولانا با این مسائل مشغول بودند. ایشان از تصوّف و عرفان بسیار متأثر بودند. از این شخصیت‌ها هم بسیار متأثر بودند، اما همان‌گونه که نظر علمای دیوبند است که تصوّف در اخلاص و للهیت، اتباع شریعت و اتباع سنّت رسول‌الله خلاصه می‌شود، مولانا نیز روی اخلاص و للهیت، اتباع سنّت و اتباع شریعت تأکید داشتند.

 

 

گفتوگو از: یعقوب شهبخش ـ ثناءالله شهنواز/ بخش نخست

چاپ شده در شمارۀ ۵۱ فصلنامۀ ندای اسلام

 

 

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

مطالب زیر شاید مورد توجه شما قرار گیرد

شمارۀ جدید فصلنامۀ ندای اسلام منتشر شد

  هشتاد و یکمین شمارۀ فصلنامۀ ندای اسلام،